HiT

The edge of Darkness

 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳
 

واينک ادامه ی ماجرا...

دختر با روی ترش به کسری خيره شد٬کسری که اندرونش همچون سير و سرکه به جوشش مشغول بود ٬ خنده ای فرمود.

دخترک وی را به ياد نياورد ٬ ولی آن مرد که همانا کسری باشد ٬ عينک ز چشم برگرفت و چهره بر دختر نمايان ساخت!

چشمان دختر در حال پرتاب بود.آری٬اين همان مرد آرزوهای من است!؟؟!؟!
کسری لبخندی نمود٬سپس دخترک .....(زير ۱۸ سال که عمراْ بفهمه من چی ميخواستم بگم٬بالای ۱۸ هم که از اول ميدونسته چی ميخواستم بگم ارواح شکمش!)

به ناگاه عزيز از راه رسيد و در دم بگفتا: عزيز٬اين نيست که.مگه نگفتم بهت اين نيست!هه...
کسری و دخترک دست از کار بکشيدند و مشغول اعتراض به عزيز شدند!
عزيز همانا شاکی شد و برفت.

دخترک در حالي که اشک در چشمان عسلي رنگش حلقه زده بود ، دست کسری بگرفت و برفت و پشت سرشان غباری از سوال باقی ماند...

***پايان***

*حاشيه:

۱-اشکاتونو پاک کنيد٬دستمال کنار دستتون هست!
۲-شما ها ترکوندين با اين ادامه داستانی که نوشتين!
۳-فقط اين jj يه کم به هدف نزديک شده بود!
۴-خواهر نيوتن آخرِ عشقِ لات بازی!
۵-منفی بافی نکنيد!
۶-پويا بهاری خيلی جالب داستان رو تموم کرد(عزيز.هه.هوه.هيه.)
۷-شما مجازيد هرگونه برداشتی از قسمتهای سانسور شده و کل داستان داشته باشيد.
۸-کليه حقوق مادی و معنوی اين اثر برای JJ MEDIA محفوظ است!!!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳
 

گفته ميشود...

روزی کسری ميگذشت ز گذرگهی...
پس آنگاه بديد دخترکی و بفرمود:"ببينمت تورو!"وآنگاه آن دخترک با حالتی نا درست صورت بگرداند و ترش کرد.

کسری دوباره لب بگشود و بگفت:"ضعيفه..."

زين پس را شما بکامليد....همانا در انتظاريم:


*من همين جا از jj تقاضا ميکنم ادامه بده.همچنين استاد آقای بهاری و خواهرِ جنابِ آقايِ نيوتون که همانا ليلی بيت باشد!!!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۳
 

پيش از اينها حال ديگر داشتم٬

                                       هرچه ميگفتند٬

                                                           باور داشتم...

 

*وقتی نوشتن اين متن تموم شد٬ترانه ای که پخش ميشد اين رو گفت:
دل ديگه غربت و باور کرده...


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳
 

اين jj* يه کارايی کرده ٬ هم خودش بيزی شده (عزيز) هم من(هه)!
بعدشم اينکه اين عکس رو که ميبينين ٬ اگه روش کليک هم کنين
خيلی خوب ميشه ٬ بعد هرچی ديدين و برداشت کردين به من بگين
تا منم بفهمم چی بوده!!!

*الآن به من از اطاق فرمان گفتن که لينکشونو ندم!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۳
 

يک اقيانوس خاک بر سر بابک رياحی پور

حيف نبود؟

با تشکر از بهناز خانم!

 


 
 
موضوع دارد!!!
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳
 

اين هم ميتوانست موضوع نداشته باشد!!!
اما مبنی بر تصميم من٬موضوع دار شد!

علاقمندان سرکار خانم گوگوش(شما غليظ بخونيد!) از هم اکنون ميتوانند اون آهنگ اول آلبوم جديدشو(آخرين خبر(last news)) ٬ اون گوشه گوش کنن(آخر واج آرايی!).البته فقط ۴۰ ثانيه!

تازه ميدونين چيه!؟   اين jj از گوگوش خيلی خوشش مياد! مخصوصاْ با اين قيافه!

 


 
 
هر مطلبی هم ميتواند موضوع نداشته باشد!
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳
 

کسری٬
          در طول زندگی پر بار خود٬

هر گز به دنبال بيهوده کار
                                 نرفت...

مگر به قصد به دست آوردن تو ٬

                                         فقط تو...

 


 
 
ازدواج و jj + هنر!
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
 

داشتيم با jj* در مورد مسائل مختلف حرف ميزديم(تلفنی)٬از زمين و زمان!!!
بعد بحث کشيده شد به اينکه هنرمندی مثل من بايد يه دوست دختر خوب داشته باشه!البته با پيشنهاداتی که jj کرد ٬ من فهميدم بهتره که هنر رو بذارم کنار تا اينکه هنرمند باشم و زير بار اين ننگ برم!!!

ولی بعد از پيشنهاداتش ٬ رسماْ بهش گفتم که من برای ازدواج* کسی رو زير سر دارم!
البته jj تصميم گرفت که با اون يکی*** برا من آستين بالا بزنه! ولی من ميگم زوده!!!

حالا چرا اينا رو اينجا گفتم!؟ چون ايشون گفتن تو رفتی سفر ٬ افسردگی شو واسه ما آوردی!

اصلاْ ميدونين چيه!؟ من زن ميخوام!!!

هان؟ چيه ؟‌ چی ميگی؟! زيادی حرف نزنم!؟ نه خير ٬ اين تو بميری از اون تو بميريا نيست! من ميخوام!!! زود باش !

*لينکشو نميدم که آبروش نره!!!
**ازدواج که عيب نيست!!!
***من اسمشونو اعلام نميکنم که آبروی jj اينا نره!!!

اردتمند٬يگانه پسر هنرمند:
                                    کسری


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۳
 

در راستای آشفتگی شديد روحی(به خاطر هيچ و پوچ) ٬ تصميم به نوشتن اين ترانه
(از خانم برزويی) گرفتم.اصلاْ هم مهم نيست که انجام اينکار کليشه ای هست.
اميدوارم خوشتون بياد ٬ اگر هم نيومد اصلا مهم نيست...

اشـک من پيرهنتو تر کرده    هـمـه جا عـطـر تو پيچيده ولی
دل ديگه غربتو باور کرده

مثل اون پرنده ی شکسته بال    دل من بعد تو بی لونه شده
با تـو بی قراره و بی تو بی قراره
دل من راس راسی ديوونه شده

امشبم ميون اين خاطره های سردم    بی رمق دنبال اون حادثه ای ميگردم
که نفهميدم و کی کجا تورو ازم گرفت
دست تو جدا شد و نگاهتو گم کردم

چرا بايد وقتی خونه ی دلت متروکه    واسه در زدن دنبال يک بهونه گشت

وقتی راه نداره چشمام به حريم قلبتو
چه جوری ميشه پی يه فرصت دوباره گشت؟؟؟؟

*شما هم قبول دارين که هر چيزی يه حدی داره!؟منم قبول ندارم!!!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۳