HiT

The edge of Darkness

دل تنگی!
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۳
 

رضا از موقعی که فهميد دو سه روز خونه تنهاست٬مثل پروانه دورِ من ميگرده!
امشب رفتيم براش يه کم خريد کرديم که اين چند روزه تنها نباشه!قسمت عمده ی خريدمون الکل بود و يک بسته که متاسفانه نميشه به صورت مستقيم به اسمش اشاره کنم!
بعد اومديم و من ۲تا اسپری با بويِ خنک خريدم!
۳تا بسته چیپس و ۳تا ماءالشعير‌ ِ (نام اسلامی آبجو که ظاهراْ الکل هم ندارد!) ليمويی + سيگار هم خريديم!
اگر امشب منو رضا رو ميگرفتن٬جز خلاف تو ماشينمون چيزی پيدا نميشد!
با رضا در موردِ اين که اگه مارو بگيرن٬اونو ميبرن زندان و منو ميبرن ...!
بعد بحث کشيده شد به اينکه دوست دخترش براش گل ميبره زندان!
منم که!!!
بعد هم اومديم خونه!
همين!

نيم ساعت پيش هم صورتمو صاف و صوف کردم !‌
طبق ساعت اين کامپيوتر من بايد ۳ساعت ديگه از خواب بيدار شم!
۴ساعت ديگه هم اولِ جاده ی هراز(!) بايد باشيم!

مواظبِ اين خراب شده باشين!
ما که رفتيم!


*من بايد ۳ساعت پيش خوابم ميبرد!
چرا نبرد؟!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۳
 

واقعاْ لذت ميبرم اون بلاگ شخصی رو راه انداختم!البته خودم خيلی کم ميخونمش!
قسمت کامنهاشم پويا گفت يه کد بايد اضافه کنم تا راه بيفته٬ديدم من که نميخوام برا خودم کامنت بذارم!
خلاصه داستانی شده!
البته متاسفانه اشتياقم برای نوشتن در اينجا کم شده(شايدم از بين رفته).

حضرت آقای بهاری هم در حال ترکاندن تشريف دارن!
بلاگِ جديدشون ترکيده و در حالِ جا افتادنه! اينه
انشاءالله موفق باشه!

فردا حزو بزرگترين روزهای زندگيِ منه! حاصل ۴۷۲ روز تلاشم معلوم ميشه.البته تموم شدست.فقط به قول خودِشون حواله کردنش مونده!اميدوارم کار به سه شنبه نکشه.چون من نيستم!
بعد ديگه اينکه يه بار ديگه هم فردا مهمه!
ميخوام برم يه جايی رو بترکونم و بيام .

چقدر حرف زدم!
خوب ديگه٬من برم که کلی کار دارم!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۳
 

برای بلاگ خصوصی دارم به يه نتايجی ميرسم!
مثلاْ روی Local host خوبه؟

کاش ميتونستم يعنی حال داشتم با يه اسمِ ديگه٬يه بلاگِ ديگه راه بندازم!
فکرشو بکنين!!!
ولی نه! من اهلِ اين برنامه ها نيستم!
۱۵ آبانِ ۸۲ وقتی توی ماشين تصميم گرفتم اينجا رو راه بندازم٬هدفم اين بود که مال من باشه!يعنی کسری.نه يه خواننده٬نه يه نوازنده.نه يه عکاس.کسی که ممکنه خيلی از اين خصوصيتها رو داشته باشه.

حالا هم اينجا هستم٬ممکنه آدرسش رو عوض کنم.ولی اينجا فرداست !
چقدر خوابم مياد...کاش يه خوابِ خوب ببينم!


*حاشيه:
چرا اين پستِ قبلی حاشيه نداشت؟!
کار کارِ انگليساست!


 
 
خوابِ تلخ
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳
 

من قرار بود از يک بنده خدائی یه حرفی بنويسم٬ولی نشد.يعنی تو اون حرفش يه چيزی بود که اصولاْ مناسبِ اين خراب شده نبود!
من يه بيماريِ لاعلاجی داشتم که وقتی چشمامو ميبستم٬هيچ جا و هيچ کسی رو نميديدم!
الآن بيماريم پيشرفت کرده٬با چشمِ باز هم کسی رو نميبينم.جز خودم و ذهنياتم.

ديشب يک خوابی ديدم که شايد بشه گفت بهترين خوابِ زندگيم بود.بهترين و تلخ ترين.
خيلی دوست داشتم اينجا بنويسمش٬فعلاْ يه جا يادداشت کردمش که يادم نره!
شايد فردا با يه کم سانسور بنويسمش!
دارم يه فکری ميکنم برای راه اندازيِ يک بلاگ خصوصی که فقط خودم بتونم بخونمش.فقط توی همين کامپيوتر.خيلی از حرفا هست که بايد امروز بنويسمشون و فردا در موردشون فکر کنم.اينجوری نه به کامنتی احتياج هست و نه به ويزيتوری...
کار زياد سختی نيست!


 
 
ماجراهای يک بچه ديزاينر
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳
 

روزی که ستاره من رو راه انداختم٬يک بچه ديزاينر بودم.البته من ميگم ديزاينر شما قبول نکنيد.هنوز نميشه به من گفت ديزاينر ولی خوب ديگه چه کنم!
اولين کاری بود که ميخواستم به صورت رسمی در يک وبسايت منتشر کنم.اون موقع من حتی نميدونستم چه جوری بايد با يه برنامه ی ftp کار کرد.درست پارسال ۱۷تير بود که راه انداختمش...
البته اين رو هم بگم که من در ستاره ی من همه کاره بودم٬ولی صاحب امتياز و تهيه کننده شخص ديگه ای بود.!
اولين طرحی که برای صفحه اصلی زدم يک چيز ناجوری شد که اصلاْ فراموشش کردم.ولی طرح بعدی شد اين که ميبينيد٬و خوب قبول کنيد که در زمان خودش کار بينظيری بود...

البته طرحی که برای اين صفحه زدم رو نميشه به عنوان بهترين صفحه انتخاب کرد.از نظر خودم طرح قسمت نيوز جداْ بينظير شد.علاوه بر سادگی.........خوب شد ... خودم دوسش دارم

بعد از يک مدت خيلی کوتاهي٬با شنيدن شايعاتی در مورد تهديد و بده بره٬با يکی از دوستان به اين نتيجه رسيديدم که وبسايت تهديد رو راه بندازيم.البته اين رو هم بگم که اونها فقط شايعه نبودن.بلکه من بعدها فهميدم چيزی جز حقيقت نبوده.همون طور که تهديد رو شنيديد...
از زمانی که تهديد رو رجيستر کرديم شروع کردم به ديزاينش...طرح اوليش به خاطر شباهت زياد به ستاره من خوب نشد.
تا اينکه برای صفحه اصليش ديزاينی کردم که تا يک هفته خودم روش اشک ميريختم! اين پائينی بود:

دوتا صفحه ی ديگه هم که خيلی عالی شد ٬ يکی نيوز بود که تا مدتها شهره ی خاص و عام بود و اون يکی صفحه دانلود که آخرش هم نفهميدم اين فيلتر ها رو از کجام درآوردم تو اين ديزاين...دوسشون دارم!

البته وقتی که تو بهمن ماه تيزر تبليغاتی آلبوم جديد رو برام به صورت اختصاصی دادن٬با همکاری بينظير احمد رواز تهديد رو با يک ديزاين ديگه رو کرديم....

کاش ميتونستم بيشتر از اين حرف بزنم!!!
الآن نميدونين با چه ترس و لرزی اين طرحها رو گذاشتم اينجا! دزد زياده...


*از پويای عزيزم که تو اين يک سال و نيم دوست خوبی بوده برام ممنونم
در همه کارهام کمکم کرده...

اگه روی عکسهای کوچک کليک کنيد٬بزرگ ميشه!!!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۳
 

عاشق شدن کاری نداره٬عاشق موندن مهمه.
اينو شوهرم ميگفت...*

*يه دوستی بود که چون از من بزرگتر بود هميشه بهش ميگفتم شوهر.گرچه من پسر بودم و اون دختر...
نميدونم الآن کجاست.داره چی کار ميکنه.ولی دوستِ خوبی بود.
چرا يه دفعه غيب شد؟همه ی دوستای خوب اينجورين؟


 
 
ترديد
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳
 

تهديد.تمديد.ترديد.ياهو.۴۷۰۰دلار.۱۰سال.تورنتو.شادمهر.وبسايت.fan.جديد.ديزاين.بيخيالی
فاميل.گودبای پارتی(!).تورنتو.کنسرت.زندگی.طلاق.خدانگهدار.دعوت.نرفتن.بيخيالی
پويا.جديد.دی سی؟.مبارکه.اعصابِ خورد.خيالِ راحت.شادمهر.ری اينستال.سيستم.ويندوز.بيخيالی
دوست.تراش روميزی.شيشه ی عطر.شادمهر.زندگي.تورنتو.بيخيالی
موبايل.sms.تماس.sms.sms.sms.sms.رضا.تماس.sms.سونيا.sms.تماس.جان.بيخيالی
سالگرد.کيبورد.کودکی.۸سال.اولين بار.سخت.تولدت مبارک.نيلوفر.صدا.بيخيالی
اتاق.روزن
امه.کيبورد.شلوغ.پی سی.دوربين.کاغذ.سی دی.فرم.موبايل.بيخيالی
شب.سيگار.اينترنت.کبريت.خواب.ابر.خاموش.بی خوابی.ملودی.سيگار.اينترنت.با خيالی!

 

*حاشيه:
زندگيِ بد که ميگن همينه.مگه بايد شاخ و دم داشته باشه آدمی که رو پيشونيش نوشته...
من خوابم مياد!!!


 
 
خواب يا برو گمشو
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۳
 

اگر بخوام دقيق بگم٬درست ۳ دقيقه و ۱۸ ثانيست که رسيدم خونه! الآن ساعت ۱:۳۵ دقيقه ی بامداده!آخرين باری که دير وقت رسيدم خونه ۳ماه پيش بود؛پاتايا ! اونم نصفه شب به سرم زد برم کنار دريا٬چه کنار دريايی ! تا اومدم برم تو حس٬اوشون از راه رسيد٬بعد هم رضا اومد و بعد هم پسر اوشون رسيد که جميعاْ تصميم گرفتيم با ماشين بريم بير بار (Beer Bar) ! چون اگه ميخواستيم پياده بريم٬۲ساعت تو راه بوديم !
يادش بخير ! راستی امشب تولد رضا بود ! تولدش مبارک!!!

الآن خوابم نمياد ! نميدونم چرا ٬ ولی خوابم نمياد ديگه ! اصولاْ آدمِ کم خوابی هستم ! ولی اگه بخوابم ديگه خوابيدم.۸ساعت حداقلشهههههه !
ديروز با يک بنده ی خدايی حرف ميزدم٬ميگفت که من هر موقع ميخوام يکی رو بپيچونم(بذارم سرِ کار)٬ميگم ميخوام برم بخوابم.حتی اگه ساعت ۶ بعداز ظهر باشه !*
البته من اگه يه روز مجبور شدم يکی رو بپيچونم٬بهش ميگم:ببين من الآن کار دارم ! يا ميگم باهات حال نميکنم ! يا ميگم خفه شو  و .... ! اما هيچ وقت دروغ نميگم که ميخوام برم بخوابم ! حتی اگه ساعت ۷ بعد از ظهر باشه...**
اصلاْ چی شد که بحث کشيده شد به اينجا ؟! همش مربوط ميشه به اينکه من امشب ساعت ۱:۳۲ رسيدم خونه!

حاشيه:
*واقعاْ من لذت ميبرم مردم همديگه رو اينجوری میپيچونن !
**البته اگه بخوايم بررسی کنيم ميشه گفت که شايد طرف خجالت بکشه بگه نميخوام باهات حرف بزنم يا ببينمت ! در اين صورت معقول ترين کار اينه که بگه من الآن حال ندارم باهات حرف بزنم!
چقدر خوابم مياد‌!!!


 
 
نگو که بايد جداشيم٬نگو قسمت منو تو رفتنه
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۳
 

می دونی این آهنگ چقدر برای گریه خوبه؟
می دونی سومین باره که از پای کامپیوتر بلند می شم و دوباره بر می گردم تا بنویسم ؟
می دونی چقدر دلم تنگه ؟
می دونی باز تنها شدم و دلم می خواد به جای همه ابرای دنیا ببارم ؟
می دونی من از تنهایی بدم میاد ؟
می دونی این اشک بی صاحاب مونده هم دیگه به دادم نمی رسه ؟
می دونی چقدر یاد اون شبا رو می کنم که تا پنج صبح با همین آهنگ لعنتی سرمو به دیوار تکیه می دادم و چشمامو می بستم و بغضمو قورت می دادم ؟
می دونی ؟
می دونی ؟
بگو که می دونی
بگو که یکی می فهمه . بگو که فقط من نیستم که فقط می خوام بنویسم و بنویسم بدون اینکه بدونم چی می خوام بنویسم.
بگو که اینا تموم می شه .
بگو که یکی از همین شبا سرمو می ذارم و دیگه برنمی دارم
بگو که تو همین حال و هوای قشنگ می رم و می میرم
بگو !
بگو !
ولی نگو که رفتنِ تو سهمِ منه...

*حاشيه:
دارم با خودم کلنجار ميرم که بالاخره فردا شب اولين نامه رو تو اين بلاگ بنويسم.ولی شايد هم ننويسم...
اين هم يه جور نامه ست٬ولی نامه ای که آدم اسم مخاصبش رو ننويسه بدردِ نويسندش ميخوره٬نه؟

من خيلی آدم مغروريم.بيش از اون که فکرشو بکنين...
ولی بعضی وقتا
غرور مثل يخ ميمونه
در برابر گرما آب ميشه...


 
 
قابل توجه بعضيها
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۳
 

حالا همين که ما گفتيم اينجا دوتا ويزيتور داره٬همه جدی گرفتن!
۲تا ويزيتور بيشتر داره ! ولی کاش کمتر داشت.
بعضی ها حرف از هوای دونفره زدن٬شايد براشون جالب باشه که بدونن نفر دوم ثابت نيست! من در حال حاضر تهنام(تنهام) !‌ خودت که ميدونی؟!
وشايد جالب باشه که بدونی من برای نامه هام نقشه هايی کشيدم! باور کن !
حالا بهت ميگم!(به بقيه هم شايد بگم!)

کسی که بصورت نامحسوس برای يک نفر نامه نوشته٬
کسری !


 
 
حرف دل
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳
 

کم کم خيالم داره راحت ميشه که اين بلاگ فقط ۲ تا بيننده در روز داره که يکيش خودمم!
اگه ۲تا بيننده داشته باشه ديگه حرف نداره.چون فقط منتظر همينم که از اين سانسورِ لعنتی رها بشم...

اينقدر نامه دارم اينجا بنويسم که نگو و نپرس.نمونش همينيه که الآن داري ميخوني...اين مخاطب داره.
ولی کو دل و جرات که اسم مخاطب بنويسم!


يعنی ميشه اينجا فقط ۲تا ويزيتور داشته باشه ؟!


 


 
 
نظر ندين بهتره٬چون توضيح کامنتاست!
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳
 

سفری داشتم به جاده ی متروک...
         کنارِ رودخانه ی پرآب
               دوربين و عکاسی

فقط حيف که موبايل آنتن نميداد!(چرا ميزنی!؟)
تازه اگر هم ميداد٬مال من دست اون بود٬مال اون دست من!


*حاشيه:
اصلاْ فکر نکنين که يه وقت منو پليس ببره٬البته شايد من پليس رو ببرم!
شما ها نفهميدين اين داستان پليس بازيِ ديشبِ کوچه ی ما چی بوده؟!
**اونايی که(البته بگم از خوانندگان اين بلاگ نيستن٬اينو برا کلاس گذاشتن نوشتم!) فکر ميکنن من آدم بيخودی هستم٬بدونن که من جز نوازندگی و عکاسی و ديزاين٬به اديت کردن و فيلم برداری هم علاقه دارم و يه کوچولو اديت هم بلدم.
لذا دوستانِ خودم رو دعوت ميکنم به تماشايِ کلیپِ باور٬با تصوير برداريِ سينا ربانی و محسن اسلامی و اديت و دايرکشنِ خودم!البته من کلیپ خيلی کار کردم٬ولی چون تو اين يکی از يک سری تصاويرِ اختصاصی استفاده کردم که خودِ شادمهرينا هم کپيشو ندارن(!)٬خيلی معروف شد!


 
 
افتضاح تاريخ موسيقی ايران
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۳
 

تو کوچه ی ما يه خبرايی هست!
از ساعت ۹ تاحالا٬هرچی ماشينِ دولتی تو تهران بوده اومده اينجا يه دور زده رفته ! همين يک ربع پيش هم آتش نشانی يه سری به کوچه زد و به جايِ‌ بوق٬آژير کشيد و رفت!
با اينکه من خيلی سعی کردم بفهمم چی شده٬فقط تونستم بشنوم که گفت: دادگاه جنائی!

۳حالت داره:
يا يکی از دوستان من گم و گور شده٬يا اينکه يکی از اعضای خانواده ی يکی از دوستان من گم شده٬يا اينکه يکی مرده يا شايدم کشته شده!
فردا هم که قراره از ۴راه پاسداران چندتا شهيد رد بشه٬نتيجتاْ به خيابون ماهم سرايت ميکنه!

اين فيلم ايستگاهِ متروک خيلی قشنگ بود٬مخصوصاْ که ليلا حاتمی() ش خيلی زياد بود...منم نشستم تا آخرشو ديدم!

از همه ی اينها که بگذريم٬شادمهر و معين ۱۶ سپتامبر باهم کنسرت دارن!


 
 
آدم فروش
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۳
 

امروز روزِ خوبی نبود٬بد هم نبود.
بعد از ۶ماه اون آقاهه که با همدستی همسايمون٬ پولِ مارو خورد؛دستگير و روانه ی زندان شد!البته من از باباييم قول گرفتم که جلوی زن و بچش بهش دستبند نزنن٬چون درست نيست و خوشبختانه اين اتفاق نيفتاد و به خوبی و خوشی گرفتيمش!لذا بر اساسِ‌ همين گفته ها٬شما رو دعوت به ديدنِ عکسِ مربوط ميکنم!
چه مامورِ خوبی بود٬آدم خوش خنده ای بود٬دستش درد نکنه!
اصلاْ وقت نکردم هيچ کارِ خاصی بکنم!حتی شام هم نخوردم و قصد دارم يک ربع ديگه٬اون شامِ يخ زده رو بخورم!


کسی که قراره ساعت ۲ نيمه شب شام بخوره٬
کسری!


*من الآن به اين نتيجه رسيدم که اگر يه روزی مطمئن بشم هرکسی که بميره٬براحتی ميتونه بفهمه تو ذهنِ بقيه چی ميگذره؛در راهِ کشتنِ خودم از هيچ کاری دريغ نخواهم کرد...اينو از تهِ قلب گفتم


 
 
ملوديِ نيمه کاره
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳
 

بعضی وقتا٬بعضی چيزا رو بعضی کارای آدم تاثير ميذاره!
خوب آدم بايد از اون چيزای تاثير گذار دوری کنه٬نه؟
آدم وقتی داره روی ملوديِ جديدش کار ميکنه٬بايد از موزيکی که بقيه کار کردن دوری کنه!اين يک نکته ی بديهيه!در غير اينصورت موزيکش به صورت ناخودآگاه به سمت موزيکی که تو ذهنش داره تکرار ميشه گرایش پيدا ميکنه! اين هم بديهيه!
اينجاست که کارت بی ارزش ميشه٬چون وقتی شنونده بشنوه فکر ميکنه تو کپی کاری و بهت کلی بدو بيراه ميگه!
حالا تکليف من با اين ملوديِ نيمه کاره و اين همه موزيکی که هرروز٬هرساعت٬هر دقيقه تو ذهنم تکرار ميشه٬چيه؟باور کنين اين موزيکها اينقدر تو ذهنم نفو‌ذ کردن که حتی مثالهايی که بين حرفام ميزنم يه تيکه هايی از شعرهای بقيه شده! مثل : تبسمِ خيالی! قهوه ی نيمه خورده و هزار تا چيز ديگه که شايد درست نباشه اينجا بگم.
حالا اينا رو چرا گفتم٬نميدونم.اما ميدونم که اين ملوديِ جديدم خوب شده٬مخصوصاْ که متفاوته.ولی حيف که از صبح تا حالا فقط تونستم ۲تا پاساژ و يک اندينگ براش آماده کنم!اينترو هم که ديروز ساختم! اصلِ کار که ريتم و آکوردهاست٬مونده!


دوست دار همه ی شما
کسری٬پسری که بدونِ ترانه ملودی می سازه!


*حاشيه:
زندگی٬رسمِ خوشاينديست که بال و پری دارد به وسعتِ دريا و پرشی دارد به وسعتِ عشق...

حاشيه ربطی به متنِ اصلی نداشت!
در راستايِ هنرمنديِ بيش از حدِ‌ من٬اون آهنگ ستاره رو که با کيبورد زده بودم رو به فرمتِ mp3 ريکورد کردم٬شما هم گوش کنين چون با اين فرمت خيلی قابلِ تحمل تره!در ضمن به پلير هم اضافه کردم!
اين متنِ‌ بالا ممکنه هزار تا ايرادِ انشائی و املائی داشته باشه! حال ندارم چک کنم!


 
 
من قصه گوی عشقم٬تو بهترين کلامی
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳
 

کسرا(!)ی عزيزم٬
سلام:

حتماْ تعجب ميکنی که چرا به جای کسری نوشتم:کسرا !خوب ديگه٬امشب همه چيز متفاوته! درست مثلِ خودت.حتماْ بازم تعجب ميکنی که دارم برات نامه مينويسم! خوب اين هم سادست٬ببين امشب همه چيز متفاوته! البته دليلِ اصليش اينه که هيچ کسِ ديگه ای وجود نداشت که براش نامه بنويسم!
حالا اينا رو ولش کن! هدف از اين نامه بيان احساساتِ منه! ببين دنيا چقدر کوچيکه! اصلاْ فکرشم نميکردی که حادثه ای که فردا ظهر منتظرِ رخدادنش بودی٬امشب پيش بياد.ولی خوشم اومد که خوب خوتو جمع و جور کردی(ارواحِ...!).بلافاصله داداش جونتو ورداشتی و فرار کردی که نکنه يه وقت ببينيش٬بعد نتونی خودتو کنترل کنی ٬ بعد سوتی بدی و ... !
البته فرارت کارِ خوبی بود٬ولی کاش امشب اصلاْ خونه نميومدی!چرا؟ خوب معلومه ديگه! مرتيکه ی خر٬  تو ميخواستی اونو نبينی ٬ ولی وقتی بعد از ۳ساعت و نيم برگشتی خونه ديدی اون هنوز نيومده! يک بارِ ديگه هم تو زنديگت رو دست خوردی! آفرين به اين شانست!البته تو تلاش کردی سرتو با موبايل٬کامپيوتر٬باغچه و ... گرم کنی! ولی بی فايده بود٬چون اومد و تورو ديد و تو اونو ديدی!وقتی رضا گفت که سارا اومد٬تو يک آهی کشيدی و گفتی:سارا٬از تهِ دلت گفتی٬رضا دهنش باز مونده بود!بيچاره کف کرده بود! اينا رو لش کن! از اين بدتر نميتونست بشه! چون بلافاصله بعد از ديدنش يه چيزی از آسمونِ هفتم از طرفِ خدا جون خورد پسِ گردنت! البته در اين راه همه ی عواملِ آسمونی و زمينی دست به دستِ هم دادن تا ببينيش! شام خوردين٬هيچی نگفت؛هيچی نگفتی.چای خوردين٬هيچی نگفت؛هيچی نگفتی!خوب صدبار دوس جون بهت گفت عادی باش٬نذار بفهمه ضعف داری٬اما تو شعور نداری کسری جان! تو اون مخت گچه!باور کن!
اما داستان تازه از اينجا شروع شد! چون کمکهای غيبی که با اس-ام-اس ميرسيد برات٬قطع شد! همه ی جاها پر شد و کنارِ اون خالی شد!چقدر جالبه نه؟!دوربينت تو دستت بود و رفتی خيلی سنيگن و رنگين نشستی!آفرين به اين غرور!خوشم اومد!بله خوب٬به هر حال بحث کشيده شد به انواع برنامه نويسی و اينکه C سخته! که تو بالاخره اون دهانِ مبارک رو باز کردی و گفتی:C اصلاْ سخت نيست! تازه خيلی هم خوبه!بعد اون شروع کرد برای باباييِ تو فال گرفتن! ای روزگار! ميبينی کسری جان عجب بساطيه!؟تو در حالی که سعی ميکردی خودتو از بقيه دور کنی٬سرت تو موبايلت بود.خوشم اومد از اين کارِت مرتيکه!ولی خوب٬يه دفعه رضا گفت:کجايی تو٬چرا پکری؟آخ رضا تو اون روحِت که بچه رو از حالش در آوردی!خوب ديگه٬اون گفت:فکر کنم نوشتن اين فال به C سخت باشه٬که تو دوباره گفتی با C نميشه٬ ++c خوبه!و اون کف کرد٬گفت نه٬سخته!گفتی بايد برنامه نويسی شيءگرا باشه تا بشه نوشت٬تازه ++c خيلی هم خوب و آسونه!خوب ميدونی که اين کارِت هم خوب بود!ولی تو انگار برای يه لحظه غرورتو زير اون پاهای سست و لرزونت له کردی و با گفتنِ:"يه فالم برا من بگير" کار رو يک سره کردی!خوب اون گفت اسمش چيه!؟تو در حالی که سعی ميکردی جوابتو باصدای خفه بدی گفتی ۴حرف! اينجا ها ديگه به خر بودنت پی بردم! چون واقعاْ خری٬اينو از تهِ دل ميگم عزيزم!خوب ديگه نيت کن٬زود باش! اينو که گفت يه نفسی کشيدی که همه ساکت شدن!بازم خر شدی!خوب حالا چندتا ورق از زير بيار رو!اينم که گفت تو ديگه رنگ به صورتت نمونده بود! بيچاره رضا (داداش جونت) دهنش باز مونده بود!خوب ديگه حالا بايد نتيجه رو ميگفت؛ولی قبل از اينکه چيزی بگه تو يواش گفتی٬داد نزن٬يواش بگو! و اون برات گفت! تو که از شادی تو پوستِ خودت نميگنجيدی٬چهرت شبيهِ خرا شده بود.کاش دوربينت دستِ من بود اون لحظه ازت عکس ميگرفتم!
کاش موضوع به همين جا ختم ميشد! تو يه طمع کردی! چرا خواستی ازش عکس بگيری!؟هان؟!اينقدر خری؟!تو رو دستِ من بلند شدی باور کن! ولی من خيلی هم تعجب نکردم٬چون اولِ کار ديدم يه چيزی خورد پسِ گردنت!خوب ديگه حالا يه نيمرخ دستِ تو بود که هر کاری ميتونستی باهاش بکنی! اما خوشم اومد که عکس گرفتی در کمال پررويی!آفرين!اصولاْ دخترا از همين کارا خوششون مياد!(؟).اما چرا کم عکس گرفتی!؟البته از اونجاييکه ميدونی من فکرِ تورو ميخونم٬فهميدم اين عکس رو گرفتی که نشونِ کَسی بدی!
دوتا عکس گرفتی که خودتم ميدونی حرف نداره.خيلی ناز(؟!!؟!؟) شد! من خودم ديدم!بعد از عکسها با صدای زنگ و ديدن چهره ی آقای راننده روی مانيتور معلوم شد که وقت رفتنشنه!
آآآآآآآآآآآآآآآآآه! چقدر زود٬چهرت ديدنی بود! انگار يه سطل آبِ يخ روت ريختن!ای بی جنبه! تو قول دادی به خودت! يادت رفته چه قولی داده بودی به خودت؟! ولی خوب٬گفتم که؛ديدم يه چيزی خورد پسِ گردنت!چاره ای نبود!وقتی که دست دادی و گفتی خداحافظ٬يه سوالی گلوتو گرفته بود که داشتی ميمردی!گفتم که من فکرتو ميخوندم! چرا ازش نپرسيدی: دوست پسرت چطوره؟!
واقعاْ حيف شد اينو نپرسيدی!گفتم که خری!


دوست دارانِ هميشگيِ تو٬
وجدان و قلبت


*حاشيه از طرف نويسندگان(قلب و وجدان!):
اشکِ اين پسره عين شلنگ آب جاريه!
تو قول داده بودی عاشق نشی ديگه٬مگه نه؟
چرا دمِ گوشش گفتی:خيلی ناز شدی!؟مگه تو کی هستی مرتيکه؟هان؟!آدم نميشی!
اگه دوس جونت بفهمه چه گندی زدی٬ميکشتت!
در پايان٬تو به دردِ جرز لای ديوار ميخوری!

*حاشيه از طرف کسری!:
اشک٬مال همين موقع هاست که بياد روی پيرهنِ يه نفر!
من عاشق نشدم!گفتم که٬قدرت تصميم دارم.ديگه عاشق نميشم!
دم گوشش گفتم٬چون اگه نميگفتم خفم ميکرد!
دوس جونم ٬ دوستمه! هوای منو داره...خيلی هم مهربونه
شما دوتا هم اگه راست ميگين٬ميخواستين دوسال پيش منو عاشق نکنين...

وقتی رفت٬يه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود
همونو ازش گرفتم٬آخه يادگاری بود...


 
 
تو مثل عادت سبز يه سلام عاشقونه خوبی٬اولين ستاره ی من توی سرخی غروبی
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳
 

صدای موزيک زياده٬داره جيغ و داد ميکنه:
باشه بودن با تو باشه٬باشه خواستن از تو باشه
باشه دلدادگی از تو٬عشق باشه از تو باشه...

شما امتحان کنين ٬ از اين کارا بکنين٬اگه گريه نکردين مثل من...


حاشيه:
اولاْ که شما قرار بود تو پست قبلی برای همدردی با من کامنت ندين٬در حالی که اين کار رو کردين!عجب آدمايی هستين!دوست داشتنی٬حساسسسسسسسس!
امروز چقدر احساسِ بيشعوری داشتم٬٬٬٬٬٬٬٫٫٫٫٫٫٫
امشب نه من حالم زياد بد بوده که از آهنگ خبری باشه٬نه حالم خوب بوده که بازم از آهنگ خبری باشه!
ولی تا فردا خدا بزرگه٬فکر کنم که به اندازه ی کافی سوژه برا گريه کردن و غصه خوردن داشته باشم!
من به همه شب به خير گفتم٬ولی دارم کارای ديگه(از جمله بلاگ نوشتن٬گريه کردم٬فکر کردم و ...) ميکنم!
نميدونم اين شعر از کيه٬ولی خيلی دوسِش دارم٬مخصوصاْ اين تيکشو:
تو مثلِ عادت سبزِ يه سلامِ عاشقونه خوبی
    اولين ستاره ی من توی سرخيِ غروبی
اگه خواستی باهات ميمونم٬سر رو شونه هات ميذارم
    تا ابد برای چشمات٬شعرای تازه ميخونم


 
 
!فاصله ی بين شيرينی و تلخی ۱ بند انگشته
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳
 

هميشه گفتم٬بازم ميگم٬
من تا امروز زنده موندم که يه روز به خاطر يه سوء تفاهم بميرم...
ای خدا!يعنی من اينقدر حال و احوالم درامه؟!

**قبل از خودنِ تکميل بگم که من اينها رو در حالت عادی ننوشتم٬شما هم در حالت عادی نخونين بهتره!ولی لطفاْ کسی  نره٬کسی هم نياد....لطفاْ....
تکميل(۱۵دقيقه بعد!):
يه وقتايی می شه که از همه‌ی دنيا می‌ترسم . یه جور احساس ناامنی .
شکر خدا کسی ئم نيست که اين چيزا رو بفهمه و نازم کنه و بهم بگه که من اينجام ، ‌نترس .
در نتيجه فقط ميشينم رو صندليم ،‌ شروع ميکنم به نواختن و خوندنِ:با يه چشمکِ دوباره٬منو زنده کن ستاره...(امشب موقعی که داشتم نوازندگی ميکردم٬دستام ميلرزيد!هميشه تپش قلبم همراه با لرزشِ دستام بوده٬برا همين تو اين فايل دوتا سوتيِ بزرگ هست!)
میدونی .. ؟
خیلی وقته که فهمیدم تو موقعیتهایی مثل این که به يه نفر ،‌ يه دوست ، احتياج دارم ، تنها کسی که ممکنه به دادم برسه٬خودمم ... چون اصولاْ ۹۹درصد اوقات من دارم به دوستم ميگم که ببين اون فقط يه سوء تفاهم بوده٬باور کن!بنابر اين کسی نيست به دادم برسه! همه از من متنفرن!

دارم کم کم مطمئن ميشم که عشق و عذاب دو مقوله ی کاملا مترادفن . بنابر اين دوست ندارم ديگه عذاب بکشم...
يه چيزی‌ئم که خيلی عصبيم می‌کنه اينه که وقتی يکی بهم احتياج داره پيشش نباشم . ولی ميدونی خوبيش چيه!؟اينه که اصولاْ هيچ کس به من احتياج نداره٬پس من عصبی نميشم!
و تاریخ داره تکرار میشه ...
منم حق هیچ گونه گله و شکایتی ندارم . مگه عین همین کارو خودم قبلا نکردم ؟ چیزی ئم که عوض داره گله نداره .
ولی دو تا اشکال کوچیک اینجا هست : اول این که نمی دونم چرا خدا فقط کارای بد منو میبینه و عوضش رو سرم در میاره ،
دومم این که هر چی فکر میکنم میبینم نچ ، شرایط فعلی ، با شرایط قبلی خیلی فرق داره ... خیلی ... انصاف نیست که تاریخ تکرار بشه ...
ولی با اینحال بازم بنظرم میاد که بهتره خفه شم .  وحرف يک نفر رو گوش کنم!
آی سرم .


*حاشيه:
بيشترين همدردی با من اينه که کامنت ندين!
اينا رو ننوشتم که دلت به حالم بسوزه!بگی عجب!
نوشتم که بدونی!

امشب ديدمشون٬خيلی حرف زديم.يعنی من حرف زدم باهاش!با اينکه از من خيلی بزرگتره٬ولی خيلی خوب منو درک ميکنه!اينو همه ی آشنا ها ميدونن!
گفت تو نگرانِ هيچ چيز تو زندگيت نباش٬ولی...
گفتم ولی چی؟گفت: ولی خودت باش!
يعنی من خودم نيستم!؟

*اين پايينی رو واسه خودم نوشتم٬به کسی ربطی نداره!

حاشيه ی تهديدانه!:
سهمِ من از تو چی بوده؟پشتِ پا خنجرِ از پشت٬تو منو دوسم نداشتی٬حتی قدِّ نوک انگشت...
سهمِ من از تو چی بوده؟جايِ خاليت توی خونه٬حق دارن آدما؛والّا که به من ميگن ديوونه!
نگو يه فرصتِ ديگه٬کار از اين حرفا گذشته؛ديگه چاره ای جز اين نيست آخه کارِ سرنوشته.
نگو يه فرصتِ ديگه خودِ من هم کم آوردم٬حيفِ اون همه نوازش٬چقدِ غصّتو خوردم؟
برو با خيالِ راحت٬من ازت گله ندارم؛حرفشم نزن عزيزم٬آخه حوصله ندارم!
برو با خيالِ راحت٬اينجا قلبی نشکسته؛ديگه برنگرد که اينجا کسی منتظر نشسته...


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۳
 


و زندگی شيرين ميشود...


*حاشيه!:
خوشگل شده! دست طراحش درد نکنه! حالا دست مجری هم حالا!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳
 

امشب٬يعنی حدود ساعت ۷ من خودمو گم کرده بودم!
باورتون ميشه؟
حسِ کاملاْ غريبی داشتم.اَه.خيلی خيلی خيلی بد بود.
ولی الآن با موزيک به حالت عادی برگشتم!
خوابم نمياد٬خسته هم نيستم.ميخوام تا صبح فکر کنم؛البته من هميشه وقتی فکر ميکنم خسته ميشم و خوابم ميبره!

*حاشيه:
ميخواستم يه چيزی بگم برای يک بنده خدايی٬ولی چون بعضی ها جنبه ندارند٬شرمنده ام!


 
 
کد بانو يا کد آقا!؟ مسئله اين است
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۳
 

امروز از صبح٬شديداْ حوصله ی بلاگ نويسی داشتم٬اما حال نداشتم!
بنابر اين سرِ ساعتِ ۱۱ شروع به شستن ظرفها به دستورِ خانم والده کردم و تا ساعت ۱۲:۱۵ طول کشيد!
بعد شروع کردم به درست کردنِ غذا!
خلاصه که روزِ خوبی بود؛باور کنين!

يه تشکر داريم از خدا جون  که من خيلی دوسِش دارم.

امروز بعد از ظهر٬شديداْ به يک نفر احتياج داشتم که باهاش حرف بزنم٬ولی کسی نبود...

يه تيکه از نوازندگی من رو ميشنويد در حال کار بر روی تنظيمِ دوباره ی آهنگِ مسافر.البته وقتی من ميزدم روی ريکورد نبود٬ولی ديدم ريکورد شده٬گفتم شما هم بهره ببريد...


درود بر خودم که اصلاْ احساسِ ناراحتی ندارم!
يگانه پسرِِ لاتِ محله که شديداْ خيالش راحتههههههههههههههههههههههههههههههه!


حاشيه:
۵نفر آدم٬به اندازه ی ۱۵نفر ظرف داشتيم! البته مال من فقط ليوان بود!
بين ظرفها ۴تا چاقو بود٬در صورتی که ما ۵ نفريم! احتمالاْ اون ۴تا ميخواستن منو بکشن! به دادم برس!
خدايا٬خيلی دوسِت دارم...
منم آخرِ خنرمندمااااااااا !
شب به خيررررررررررررررررررررررررر!


 
 
شب بخير ای آخرين اميدِ من
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۳
 

بلاگ نوشتن٬حوصله ميخواد که ندارم.
حال ميخواد که دارم!
بنابر اين فقط چند خط مينويسم که ... !

خوابم مياد.شب به خير رو به همه گفتم ٬ رفتم که به خوابم!

 

*حاشيه:
شما هم کامنت ندين بهتره! من بلاگ نوشتنم نمياد٬شما هم کامنت نوشتنتون نياد!
شب بخير دوستانِ خوبِ من...


 
 
مخاطبی در کار نيست٬اگرم هست خيالی نيست
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۳
 

باباييِ بنده(دامة شوکة!)٬هميشه ميگه تا وقتی کاری رو انجام ندادی به کسی نگو.البته تجربه هم همين رو ثابت کرده!
حالا اينا رو چرا ميگم ؟! دليل درست و حسابی که نداره٬ولی خواستم بگم دارم يه کارايی ميکنم!!!
به قول يک نفر بگذريم!

موهام که شده عين شاهکار رو بايد کوتاه کنم! البته موی بلند هم عالمی داره!ولی من ديگه دوست ندارم در اندازه ی الآن باشه! تنوع خوبه!

اصولاْ اگه الآن کنار دستم بودی کتک ميخوردی...! بله٬با شما هستم! کاملاْ با خودتم!!!!

روز خوبی بوداااااااااا !‌ ولی خراب شد ٬ آرش يه اصطلاحی داره که اينجور مواقع برات بايد بکار برد! که خوب امشب پشت تلفن زياد برات به کار بردم!!!

ارادتمند هميشگيِ شما خوانندگانِ محترم/محترمه بلاگ مربوطه٬
کسری٬در اوج آسمان(بچه های گسترش ميگن رو هوا‌* !)


*حاشيه:
گسترشی ها اصولاْ دو دسته اند: يا خيلی با شعورند ( مثل من ) ٬ يا خيلی احمق اند‌ (‌ بازم مثل من ).
اين داستانِ رو هوا بودن هم مربوط ميشه به يک داستانی که شديداْ طولانی و بی مزه٬ولی حاصلش همين روهوا بودنه که عبارت است از:
احوالاتِ ناجور و اوضاعِ بيريخت يک انسان(مانند کسری!) که بيشتر در هنگام خوشيِ کامل به سراغش آمده و فرد مذکور را تا حد سکته (‌ و امثالش!) ميبرد.
--توضيح: از بين دو دسته ی گسترشی هر دو دسته معمولاْ روی هوا هستند٬ولی در دسته ی اول شديداْ بيشتر است؛لذا از آنجاييکه من جزو هر دو هستم هميشه روی هوا به سر ميبرم!

شيرين باباته! توی حال و احوال دگرگونِ من وقتی دارم تفکر ميکنم٬يکی زنگ زده ميگه :‌ شيرين جان هستن؟! منم گفتم شيرين باباته!
**حاشيه ها بهتر از مطلب اصلی بود...