HiT

The edge of Darkness

يه وقتی برميگردی که خيلی وقته رفتم...
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٤
 

بدرقه اونی که گفتم نرو گفت نمیشه
دیروز دیگه رفت واسه همیشه
وقتی میخواست بره منو صدا کرد
واستاد و تو چشمهای من نگاه کرد 

گفت: میدونی خودت واسم عزیزی
این اشکها رو هم بهتره نریزی
باید برم سفر برام بهتره
ولی کسی که مونده عاشقتره

تقدیر ما از اول هم همین بود
یکی تو آسمون یکی زمین بود
هر جا برم همیشه ایرونیم
غرق یه جور حس پریشونیم

خدا نخواست همیشه پیشم باشی
ولی مهم اینه که ایرونی باشی
تو تقدیر ما هر چی حیرونیه
مال خطوط روی پیشونیه

شاید اگه دائم بودی کنارم
یه روز میدیم که دوستت ندارم
میخوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هر دومون میدونم

گریه نکن گریه هاتو نگهدار
لازم میشه گریه برای دیدار
نذار پر گریه بشه خاطره
هر کی که اشک نریزه عاشقتره

بزار برم یه مدتی بمونم
شاید تا قدر اینجا رو بدونم
اصلا شاید اونجا دووم نیارم
یا ناتموم بمونه اونجا کارم

دعا نکن اونجا بهم نسازه
آدم که حرفش دو تا شد میبازه

رفتن من شاید یه امتحانه
واسه شناسایی این زمانه

خودم میرم عکسهام ولی تو قابه
میشنوه حرفو ولی بی جوابه
بارون که بارید برو زیر بارون
به یاد دیدارهای اون روزهامون

فکر نکن که دوری و اونجا نیستی
قلب من اینجاست و تو تنها نیستی

رفتن من بازی سرنوشته
همون که رو پیشونیم نوشته

یه کاری کن این رفتن موقت
آدمها رو نندازه توی زحمت
منتظر شعرها و نامه هاتم
هر جا بری بدون منم باهاتم

غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتهایی دور شدن هم قشنگه
دیگه سفارش نکنم عزیزم
نذار منم ایجوری اشک بریزم

شاید یه روز به همدیگه رسیدیم
همدیگه رو شاید یه جایی دیدیم
شاید یه روزی دیدی که تو جاده
یه آشنایی منتظرت واستاده

شایدم این دیدار آخرینه
اگر که باشه زندگی همینه ؟

مراقب گلدون اطلسی باش
یه وقتهایی منتظر کسی باش
کسی که چشمهاش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیه منه

داغ دلت هر وقت که میشه تازه
بهش بگو با روزگار بسازه

دیگه باید برم که خیلی دیره
فقط نذار خاطرمون بمیره

اون رفت و از دور دستهاشو تکون داد
خوبیهاشو یه بار دیگه نشون داد
همه میگن فقط یه روزه رفته
انگار ولی گذشته صد تا هفته

با اینکه قلبش بی ریا و پاکه
چون رفته دنیا پر گرد و خاکه
ای کاش نمیرفت و سفر نمیکرد
یا لااقل منو خبر نمیکرد

اما نه خوب شد که منو خبر کرد
اشکهامو دید و بعد از اون سفر کرد
از وقتی رفت دستهام تو آسمونه
شاید پشیمون بشه و نمونه

فهمیدم امروز سفرم یه درده
من چه کنم اگر که بر نگرده ؟
پشت سرش آب میریزم یه دریا
شاید پشیمون بشه نمونه اونجا

الهی که تموم چشم به راهها
بیاد سفر کردشون از تو راهها
الهی که هیچ جا سفر نباشه
هیچ چشمی منتظر به در نباشه

مريم حيدر زاده


ميدانی٬قسمت عمده ی حرفهايمان را نوشتم.آنچه که تو گفتی٬ من گفتم و چيزهای ديگر...
دوشنبه ها به ديدارت می آيم.برايت مينويسم٬ميخوانم٬ميگويم...
انگور ياقوتی  ميخرم٬اما تنها ميخورم.لباسهای رنگی میپوشم که خوشت بيايد.
اما تو نيستی..........دائم در اين فکرم که چی ميکنی؟از رفتن احساس راحتی داری يا نه؟ من ندارم٬اما دوشنبه ها٬فقط به خاطر تو٬به مهمانی می آيم.شاد می آيم.با همان لبخندی که هميشه ميخواستي.می آيم که شايد شاد شوی٬گرچه ديدن چهره ی من شادی برای کسی نمی آورد.ميدانم که در آن حاضر نمی شوی...چقدر تلخ٬چقدر سخت...اما برای آسايشت رفتی٬خوب آسايش تو خواسته ی من هم بوده و هست..اما زياد تفاوتی ندارد که من چه ميخواهم...

برايت قصه هم ميگويم٬اما نميدانم از کجا شروع کنم...


راستی٬نوشته هايم را ميخوانی؟


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٤
 

چينی ها ميگن:

حقيقت با حرف عوض نميشه...

بهتره حرف نزنم!

 


 
 
بی پناه
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٤
 

*از

اگه بـاتو نبـودم ، برات که بودم
اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم

هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی
اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم



اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم
اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم

تو خودت مثـل روز آفتابی هستی
اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم



می تونستی واسه من يه چاره باشی
توی آسـمـون دل سـتـاره بـاشی

اگه شـيـرازه ی من پاچـيده از هـم
می تونستی گره ی دوباره باشی