HiT

The edge of Darkness

 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
 

پرژن بلاگ یه جوری شده فقط اونایی که میدونن کامپیوتر چیه باهاش میتونن کار کنن!
بقیه که فقط فکر میکنن بلدن

موندن تو گِل !

 


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦
 
 
پیمان میگه باید موبایلتو با نخ ببندی به خودت که گُم نشه همش!
راست میگه خوب
الآن هرچی فکر میکنم پسورد هاستمو یادم نمیاد !
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦
 

زندگی خوب و آرومی در جریانه که ایشالا چشم همه دشمنان رو کور میکنه
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
 
د ِ شو ماست گو آن !
 
دارم روش کار میکنم که با یه تنظیم جدید برای عید پخشش کنم.
شاید هم شعر فارسی روش گذاشتم!
خدا رو چه دیدی یه هو دیدی پیمانم خوند روی هنرنمایی من!
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
 
الآن دیگه اتاقم شده استودیو.
به قول پیمان وقت شام و نهارم از دستم در رفته!
کم کم باید به فکر یه جا باشم واسه خودم.چمیدونم خونه ای چیزی.
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦
 

خوب باز باشه هم بدنیست که!
نظراتتون رو تائید خواهم کرد.

قالب چی بذارم؟!

 


 
 
این پرژن بلاگ پدر سوخته!
نویسنده : Kasra - ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦
 

۳سال و چند ماه پیش
توی اولین جشنواره وبلاگ فارسی با آرش کنار مهندس هاشمی ایستاده بودیم که پرسیدم:
بالاخره شما کی دات نت میشین؟
الآن اومدم دیدم دات نت شدن رفت!
حالا نمیدونم این دفترچه یاد داشت ما کو!

اصلاْ اصل وبلاگ واسه من همون بود!


 
 
لچکی
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
 

همینجوری هی بکشش عقبتر

بلکه یکی اومد و ... !

خدا رو چه دیدی ! همیشه بد شانسی یکی میشه خوش شانسی ما!

داخلی که؟!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
 

قدم اولت رو که کج برداشتی الاغ !

حالا ادامه بده ببینیم شاید اگه قدم دومت رو هم کج برداری تو مسیر درست قرار بگیری!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
 

۴سال بعد:

آقا مژده بدین! بچه هاتون سالم به دنیا اومدن.یه پسر و یه دختر مامانی !

۱۵ سال بعدتر٬جمعه آخر سال توی سرما٬زیر نور شدید آفتاب :

بابایی! مامان خیلی مهربون بود؟ داداش علی میگه چون ۸ دقیقه از من بزرگتره مامانو یادشه که چقدر مهربون بوده

۳سال بعد تر تر

وقتی خیلی پیر نشدم ٬ یه غروب غم انگیز پاییز٬شاید روز تولد یه پدر

بابا...راستش... میخواستم یه چیزی بگم که .. امم
-بگو بابا جان.چی شده پسرم؟ پول میخوای علی جان؟
نه پول که ...دارم. راستش..چه جوری بگم.من میخوام ازدواج کنم.یعنی...از یه دختری خوشم اومده.
-(سکوت چند ثانیه ای پدر)
-به به(با خنده) .حالا کی هست این دختر بخت برگشته؟


درست روز ۱۳ خرداد ۲سال بعدش وقتی دیگه یکم پیر شدم ولی هنوز هم خودمو سر حال  نشون میدم

پدر جون.راستش.شما میدونید من آدم گستاخ و پر رویی نیستم.اما چند روزه میخوام یه چیزی رو باهاتون در میون بذارم.حقیقت اینه که یکی از هم کلاسیای دانشکده ازم درخواست کرده که بهش اجازه بدم برای خواستگاری با خانوادش بیان خونمون.اما میدونید که من بی اجازه شما آب نمیخورم.گفتم باید از شما اجازه بگیرم.
-خوب کردی بابایی.حالا کی هست این پسر خوشبخت؟میشناسیش مونا جان؟اصل و نسب دارن؟

.

.

.

حالا دیگه ۵۵ رو رد کردم. همه هم قطارای جوونی خیلی زود پریدن...

بازم روز تولدمه. ۲ آبانه. چقدر خوشحالم. لباسامو میپوشم که برم بهشت زهرا...پیش شریکی که بهترین سالهای جوونیمو(اگر چه خیلی کوتاه بود) باهاش گذروندم و حالا ۳۰ ساله تنهام گذاشته.اما الحق که دو تا یادگاریش برام سنگ تموم گذاشتن.هر دو سر به زیر و عاقل و صالح.

میرم سر کمد لباسام...یکی دستشو میذاره روی شونه ی راستم.چقدر سفیده...از کی تاحالا دزدا سفید پوش شدن؟

تا میام بگم هرچی هست و نیست مال خودت...پیش دستی میکنه با یه صدای گرفته اما دلنشین میگه:

شریکت ۳۰ سال انتظار کشید بازم پیش تو باشه٬تو هم منتظر تکرار اون لحظه ها بودی؟
میگم تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟

میگه بودی یا نه؟

میگم آره.

میگه دیگه وقتشه.

چشمامو میبندم.میخندم.

 


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
 

من خوب حالم خوبه

هم حالم بده

ببین دو راهی

یا سه راهی فرقی نداره که.

الآن مینویسم.هیچکی نمیخونه...فقط یه نفر به یادمه.

اون که همیشه اینجا برام کامنت میده.

دوست قدیمیم...