HiT

The edge of Darkness

 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦
 

تنهایی درست یه حسیه که بعد از

چهار تا نت برای هر کسی تکرار میشه.

اینها جزو اصوله.

واسه همینه یکی مثل بهروز موفق میشه و یکی نا موفق.

اصلاْ حس ترانه ٬ نتها رو کنار هم میچینه.

حالا منتظر باشین که بغض رو منتشر کنم.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
 

ببین

الآن ۷ روزه با مامانم قهرم

بهترین فرصته واسه خواننده شدن !


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
 

من

من

نم

نم

میرم.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
 

آتشی در سینه دارم جاودانی

عمر من مرگیست نامش زندگانی...

حیف که چند روزیه ناراحت نیستم وگر نه این آهنگ قشنگه رو میذاشتم اینجا


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
 

داشتم با یکی در مورد تنهایی حرف میزدم

یه هو مسج اومد نوشته بود:

Hi.Khobi?Arminam.In tele mane baraie iran ke mitoni age bekhay bezangi ia sms bedi

وقتی زنگ زدم اگه بدونی با چه شوق و ذوقی گفت سلام کسری جونم...

کاش میفهمیدم باید زودتر از اینها شادش میکردم...

کاش.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
 

ولی امروز داشتم نگاه میکردم

دیدم از اون جا بالاتر هم هست

غربش چند تا خونست که بیشتر مثل یه ده کوچیک میمونه...


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
 

تو خودتو ناراحت نکن

من بهتر از همه میشناسمش

دوست داره ۲نفر تو زندگیش باشن

با یکیشون حرف بزنه

به اون یکیم بده !

خوب؟

خیلیم وفاداره!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
 

خوب 

کم کم داریم کم میشیم.

کاش یه کم بیشتر از یه کم اون یه کم احترامو حفظ میکردیم.

من همش حس میکنم کم کم داریم کم میشیم.

تو هم همش حس میکنی کم کم داریم کم...

خفه شین.من خیلی با نمکم  


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
 

پاشو بوسم کن.زود باش


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
 

الآن یه هفته ست که سیب تو ذهنم هی تکرار میشه !

خوب با هم ببینیم سیب چیه !

دیدیم؟

شب بخیر!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
 

جفتک پرانی را مدتها پیش ممنوع کردم.

گفتم که یادت باشد رجاله.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
 

باید با ندا دوست باشم یا نه؟

امروز این مسئله رو به رای گیری گذاشتم!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 
ولی خوب کلاْ آدم کثافتی هستی!
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 
اااا ! چه طولانی شد!
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

الآن خانواده نشستن اینجا هی دارن تصور میکنن شب کنسرت من چه جوری از دست سحر فرار میکردم !

منم هی ارجاع میدمشون که از پیمان بپرسن !

میگم...میدونی!

با اینکه سحر الآن ۱ساله از بابام بیشتر خرجم میکنه ولی هرکاری میکنم به خوردم نمیره!

نمیچسبه بهم! به قول مهسا به دلم نمیشینه!

شب کنسرت! با اینکه بلیت VIP داشتیم.نه یعنی اون دعوت داشت منم دعوت کرده بودن غیر مستقیم!

ولی پیچوندمش!

دوست داشتم با ندا برم خوب! الهه و پیمانم باشن! رضا و دوتا دوست دختراشم اومدن‌!

بعد اصلاْ دوست نداشتم منو ببینه! واسه همین مثل فیلمای پلیسی پشت درختا قایم میشدم همش

آخرشم مجبور شدم بگم پیمان دور و برمونو مواظب باشه تا بریم بشینیم...

حالا دیگه نمیدونم چی کار کنم !

خیلی دوسم داره.بیش از حد...

ولی من دلم یه جا دیگه گیره...

نمیدونم من باید بهایی شم یا بهایی باید مسلمون بشه

آخه وسط آهنگه کارمون به جاهای باریک کشید!

به جون تو بد دوره و زمونه ای شده یه وقت اگه منو خواستم اعدام کنن غصه نخورینا !


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
 

میگه دریا هر چی هست... بی تو دل گیره برام

کاش میشد هرجا میری پا به پای تو بیام ‌...

این دریا چقدر دلگیره


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
 

شیطونه میگه دو قدم هم واسه این پیاده کنم

همسایگیمونم بهم بریزه !


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

میگفت سردمه !

دو دل بودم بغلش کنم... گفتم اگه میخوای...؟

گفت پس دستتو بذار پشتم...

میلرزید...

شاید نه از سرما

از من....


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 
من و تو هر دو درگیر یه حسیم
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

بعدم مثلاْ داستانی درست میشه و اینا !

۴۰۰۰ نفر کم نیستا !


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 
حالا مثلاْ فک کنین ما از فردا وبلاگ طرفداران علی لهراسبی بزنیم!
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

کنسرت لهراسبی عالی بود...

همه چیز خوب بود.مخصوصاْ اونی که باهام بود !

چقد خوب شد که یه هو سردش شد!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦
 
جواب داد الهی قربونش برم من
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦
 
جواب ایمیل هامو نمیده...
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
 

عکساش...

هنوز ایمیل جواب نداده...شاید هنوز کامپیوتر نخریده

یا شاید.

چمیدونم....


 
 
Adiorthoti
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
 

Eha akousi gia esena istories foberes
ma den pisteva pote mou oti itan alithines...
Pisteva oti th' allaksis ke ekana ipomoni
ma oso pigene ginosoun olo ke hiroteri...

Giati isoun adiorthoti,
sinehos ta idia kanis,
adiorthoti,
kontepses na me pethanis,
adiorthoti,
aparallahti ehis mini,
adiorthoti,
o Theos pia tha se krini...

Pisteva pos tha se fero sta nera mou telika
ma ke go sto telos sikosa ta heria mou psila...
Pistepsa oti mazi sou tha ta vgalo pera ego
ma katalava sto telos oti itan adinaton...

by Thanos petrelis


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
 

ساعت چنده؟

یک و ده دقیقه

کی میره؟

۶ساعت و ۵۰ دقیقه دیگه...

امشبم تا آخرین لحظات با هم بودیم...

چقدر خوشگلتر شده بود

یا شاید من خوشگلتر میدیدمش.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦
 

من حاضر بودم

دختر باشم

هر روز پریود باشم

دوست پسرم هر روز توی ماشین دست مالیم میکرد

پسر همسایه مان توی پارکینگ خفتم میکرد

اما به این حال و روز نمی افتادم.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦
 

دیشب اینقدر مشروب خوردم

تا صبح تو دستشویی بالا آوردم...

نشستم پای اون

بطری خالی میکنم


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦
 

گفت کسری میای امشب یه کار بد بکنیم؟

گفتم مثلاْ‌ چی آرمینا جونم؟

گفت بیا مثل اون شب اول تا صبح بهم sms بدیم.تا هر وقت خوابمون برد

من انگار دنیا رو از خود ِ خدا گرفتم. گفتم بااااااااااااااااشه

اما کاش میگفتم نه...فهمیدم

۳سال

من فکر میکردم اون از من بدش میاد٬اون فکر میکرد من از اون بدم میاد.

اشک ریختم اشک ریختم اشک ریختم

نمیدونم !‌اگه پریود بودم حتماْ از حال میرفتم.


 
 
مگيرش از من
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦
 
کنون که بسته عمر من
به گرمی وجود او
مگیرش از من
تب وفا شرر زند
ز تار من به پود او
مگیرش از من

مرا از او جدا مکن
به بحر غم رها مکن
دل پر از محبتش
به رنج من رضا مکن
در این قفس خدایا
تو کرده‌ای اسیرم
رها مکن ز بندم
که دور از او بمیرم
مگیرش از من

خدای من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم
مگیرش از من
نیاور آن زمان که او
به عشق تازه رو کند
نیاور ای خدا که او
به خون من وضو کند
مگیرش از من
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦
 

قول دادیم این چند روز همش با هم باشیم

و هستیم.

چقدر خر بودم که بعضی چیزا رو از نگاش و صداش نفهمیدم.

من دیشب تا صبح اشک ریختم.

من راس راسی دیوونه شدم.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
 

از ۲۶ آبان تا امروز هیچی توی notepad ننوشته بودم...


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
 

از فرشته تا خونه گوله گوله اشک ریختم.

ملت غیور و شهید پرور همه شاد بودن

منو میدیدن پشت فرمون گریه میکنم دنبال دوربین فیلمبرداری بودن و اینکه گلزارم تو فیلم بازی میکنه یا نه!


 
 
خيابونا چراغونی...دل ِ من اما..............
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
 

 

خدا حافظ همین حالا...

 

توی دوستام...از بقیه دخترها با کلاس تر بود.آداب معاشرت میدونست.
خوش صحبت بود و مهربون.

 

۳سال پیش باهاش آشنا شدم.

۳ماه دوست دخترم بود و بقیه اوقات دوست معمولیم.

 

امشب

برای اولین و آخرین بار بوسیدمش.

اون شنبه برای همیشه میره لندن.

 

خداحافظ همین حالا    همین حالا که من تنهام

  خداحافظ به شرطی که بفهمی . . . تر شده چشمام

                  خداحافظ  کمی غمگین   به یاده اون همه تردید

                   به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

  اگه گفتم خداحافظ    نه اینکه رفتنت ساده ست

   نه اینکه میشه باور کرد  دوباره آخره جاده ست

 

  ........ خداحافظ .........واسه اینکه دل نبندیم به رویا ها

        بدونی بی تو و باتو همینه رسم این دنیا

        خداحافظ  خداحافظ  خداحافظ ..... همین حالا

.بهش کلی یادگاری دادم که هیچ وقت فراموشم نکنه.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
 

آی مادرای مهربون

بچه هاتون بچه هاتون

دسته گلایی که دادین

به جبهه ها فرستادین

حالا با تابوت اومدن

با بوی .....

یه هو بغضم میترکه.هق هق...


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦
 

درگیریها زیاده.

یه مسافر داریم

داره میره...


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦
 

شاید نباید بهشون نزدیک شم...

ولی خوبی این روزا اینه که اعصابم راحته


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦
 

هرچی این چند روزه گریه و اشک و زاری بود

امروز خنده !

طفلک آخر کمبود محبت شده

من قربون تو برم که اینقدر کثافتی


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦
 

مادرا از خدا میخوان

به گریه و دعا میخوان

تابوتاشونو باز کنن

بچه هاشونو ناز کنن

ببین...

اگه بدونی چقدر احساساتی شدم.

چقدر اشک ریختم این چند روزه خدا میدونه


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

۱ماه پیش به دعوت ندا باهم رفتیم مهمونی

اونجا یه پسری بود به اسم سعید

به لحاظ فیزیکی دچار مشکل بود.

چشماش چپ بود.دستای بیش از حد بلند داشت.قدشم همینطور.

خوب نمیتونست صحبت کنه و ... .

مهمونی سالمی بود. نه مشروب.نه سیگار

نه دختر ژیگول پیگول . نه آهنگ رپ پاپ !

هیچی!

آخر مجلس همه گفتن آقا سعید برامون بزن برامون بزن...

من همش فکر میکردم این نی میزنه !

بعد دیدم از اتاق ندا تارشو برداشت و شروع کرد.

زد و خوند و خوند و خوند...

و من و ندا فقط خودمونو کنترل کردیم که گریه نکردیم

.

همه که رفتن ٬ من و ندا نشسته بودیم که بعد از کلی سکوت گفت

سعید همه وجودش احساسه.

تو اون مهمونی...ویلیام هم بود!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

هرجا کسی نفس نداشت...

همه بزرگ میشن.

من اما توی بزرگ شدن اونا دارم کوچیک میشم.

ساعت اینو نشون میده ۱۲:۱۳

حاصل جمعشون میشه ۲۵.

هیچ کس حتی خودم نتونست خودمو بشناسه.

این شد که دیگه بی خیال همه چیز شدم.

بعد تک و تنها نشستم ۵-۴ ساعت آهنگ گوش کردم.

دست ِ آخر نشستم که بنویسم٬

سلام.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦
 
دلم میخواد یه مدت از اینترنت و اینجور چیزا دور باشم.
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
 

من درست نمیشناختمشون

یه روز

شاید یه روز توی آذر ماه

با محمدرضا نشسته بودیم

گفت باهاش تموم کردم.اینم حرفاش

اس ام اساشو نشونم داد...

یکیش این بود:

آره !‌تو بدرد نمیخوری.عشق ۸-۲۷ ساله خوبه.نه توی ۱۹ ساله....

بعد من فهمیدم چه موجود جالبیه ! یه کم بعدش فهمیدم به فلسفه هم علاقه داره.

اون روز....

فهمیدم که خاله زنک هم هست.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
 

زدی بپیچی به بازی...

جیکم در نیومد.