HiT

The edge of Darkness

 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
 

با لامینور زیر بارون شاتوت بستنی هم میخوریم


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
 

چشمتو باز میکنی٬ لمعه رو میخونی با ۴تا حدیث اهل سنت و تشیع؛ میبینی همه ی این تلاشهای زنها و دخترها برای داشتن حقوق مساوی با مذکر ها خود ِ خود ِ محاربست.

به جون تو.

همش نص صریح قرآنه !

توبه کنید تا دیر نشده.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦
 

من الآن که دارم فکر میکنم میبینم چقدر عوض تر شده ام.

من الآن دوست دارم هم چنان عوض تر شوم.

من الآن دارم وبلاگ مینویسم.

من الآن اعصابم هم خورده.

من الآن...


 
 
لا می نونور
نویسنده : Kasra - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
 

بعد از دانشگاه طبق عادت هر روزه رفتم دنبال لامینور تا باهم چیزی بخوریم.

حالا هر روز که نه ولی در هفته چند صد ده هزار میلیون میلیارد به توان n بار با لامینور میرویم ددر!

لامینور بهترین دوست من است.

بهترین دوست دنیا.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
 

یه دوستی دارم که

بهش میگم خایه مال.

حالا شاید لیس!

اگر  هم بی تربیتم خوب اینجا رو نخونید!


 
 
ماه تمام من
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦
 

این روزا که بیشتر از هر وقتی دلم میخواد بنویسم٬فرصت نمیشه.

خوب شاید وقتش باشه این یک سالی که از ۲۶ آبان پارسال تا امسال گذشته رو ثبت کنم...

وارد جزئیات نمیشم.

عجیب گذشت.

توی دفترم تجربیاتمو ثبت کردم.خندیدم.خیلی خندیدم.به زندگی یا هرچیزی.

چی گذشت مهم نیست.

حالا بیشتر از هر وقتی و عاقلانه تر از همیشه تصمیم گرفتم که

تنها بمونم.

سینگل  یا شایدم


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
 

مثلاْ فرض کنید یکی زنگ بزنه بهتون بگه: لطفاْ ۱ سرفه کن!

خوب میدونید هیچ وقت همچین اتفاقی نمیفته.ولی وقتی آدم بیکاره میتونه به همچین اتفاقاتی هم فکر کنه.

هان؟


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
 

داشتم می گفتم...


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
 

دلم میخواد تو زندگیم تنها باشم

خیلی خیلی تنها.

حالا که همه چیز رو تجربه کردم...

تاکید میکنم همه چیز.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
 

حالا که تنهام

دوتا کار میکنم

برا خودم دل میسوزونم


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦
 

من صبحها که از خواب بیدار میشوم

یاد آرزوهای دوران دبستانم می افتم که مثلاْ آرزو میکردم امروز ساعت از ۷ گذشته باشد و من دیر برسم مدرسه یا

خانم معلم دیشب با شوهرش دعوا کرده باشد و برای قهر رفته باشد خانه ی پدرش٬ کرج.

حالا هم آرزوهای صبح گاهیم زیاد با آن زمان فرقی نکرده

مثلاْ آرزو میکنم استاد امروز دادگاه داشته باشد و سر کلاس نیاید یا مثلاْ @#$$@@!!!$$#^&& !

اینجوریه دیگه!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
 

دوست دارم همینجوری بنویسم.

پشت نوشته هام یه چیزایی باشه که فقط یک نفر بفهمه.

یا مثلاْ یک نفر بفهمه که مال یک نفره...

چمیدونم.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
 

زیاد مطمئن نیستم...

ولی خوب.

مبارکه.

راستی٬

گفته بودم یکی از دوستان نزدیکم پسر از آب درآمده؟


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦
 

خوب من تنها بودم دیگه!


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
 

من مرموز شدم

اونقدر که تحلیل رفتارم برای خودم هم مشکلتر شده.

من چرا اینجوری شدم خاله؟


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
 

زندگی داره خوش میگذره

خیلی زیاد.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦
 

دلبرت خنده کنه با دیگران
تو بسوزی و براش گریه کنی

دلبرت بیاد بپرسه که چرا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦
 

(ساعت ۶ عصر دیروز ٬کنار ساحل روی سنگا میون مه )

اگه بخوام یه نفر رو توی زندگیم نام ببرم که به همه خواسته هاش رسیده٬خودمم.

من حالا همه چیز دارم.

همه چیز بهم میدن و هیچ چیز ازم نمیگیرن.

من میخوام بدم!نه اینکه فقط بگیرم

من حالا جنون دارم که دارم گند میزنم به روابط بچه های دانشگاه.

من عقده ای تر شدم.

من حالا همه چیز دارم...

من...

ولی یه چیزی دارم که ازش ناراضیم.

یه آینده نگری که ۲ سال پیش کردم و الآن باید با کمال تاسف تحققشو تماشا کنم.

سردمه.

بهم آب انبه بده.

به به.


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦
 

نیشو ببینید که تا بناگوش بازه

خودتون تا تهشو بخونید


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
 

من امیدوارم یه روز مجبور نشم بشینم برای کسی سیر تا پیاز این یک سالی که گذشته رو تعریف کنم

.

بی خود دلتونو صابون نزنیدااا !

اول دبستان که بودم٬فکر میکردم چون نان درست نونه٬ صابان هم درست صابونه !

ولی خوب الآن خیلی خوشحالم که مجبور نیستم در مورد کلمات فکر کنم.

همینطور عبارات و جملات !

میگم:

صغری قشنگتره یا چمیدونم مثلاْ سالومه؟

من که مونا رو ترجیح میدم !

ضمناْ ٬ چرت و پرت هم تا بخوای زیاد میگم/


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
 
دنبال اون دلی که تنهایی رو میشناسه
 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
 

مرسی از تبریکات

مرسی از کادوها

مرسی برای خنده ها


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦
 

ساعت سی دقیقه ی بامداد.

اینجا تهران است.

دوم آبان ۸۶