HiT

The edge of Darkness

 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
 

تنهاییامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم


 
 
میخوام یادم بره...دست خودم نیست!
نویسنده : Kasra - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
 

میگم عجب بخت سیاهی

زنداداش میگه تو که تازه اول جوونیته

با خودم میگم یادته همیشه فکر میکردی کسیکه تفریحی به جز کامپیوتر و وبلاگ داشته باشه سراغ این 2تا نمیاد

حالا من دقیقاً همینجوریم ولی باز هم وبلاگ نویسی رو ترک نمیکنم. بخشی از زندگیمه.

بعد با زنداداش* میشینیم پستای قدیمی اینجا رومیخونیم

حتی کامنتارو!

بعد دونه دونه براش تعریف میکنم که چی شد این پست رو نوشتم....

 

 

راستی این طفلک هم فکر میکنه که رضامون میگیردش و خوشبخت میشن و اینا...

 

 

 

 

میگه تو نمیخوای اینا رو پاک کنی؟ اون که دیگه نیست!

 

سیگارو خاموش میکنم.

 

اخم میکنم.

 

 

 

یعنی نه. بعدم رضا از خواب بیدار میشه و

 

.

این وبلاگ باهمه پستاش نشون میده من از سال 82 تا حالا پس رفت کردم. یعنی 16 سالم که بود برای خودم کسی بودم.

 

الآن با اینکه در نگاه عامه همه چیز دارم ولی عملاً از درون خالیم.

 

 

بعد به این میگم فلانی عجب دل و جرأتی داشتم. چه جوری میخواستم با دست خالی اونو بگیرم؟

 

میگه نون بربری بیات و آب!

 

3تایی میخندیم.

 

 


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

اتفاقاتی که سال ٨۴ افتاد

اتفاقاتی که عزیز ترین آدم زندگیم هم ازشون هیچی نمیدونست.چه برسه به دوستای دیگم.

چون من اینها رو به هیچ کس نگفتم ... چه فرقی میکرد بدونه من چه مریضی دارم..

حالا خدا رو هزاران بار شاکرم که زندم و خوب شدم:)

آخیش!‌بزرگترین راز زندگیمم گفتم . دیگه الآن هیچی تو دلم نیستزبان

5 ساعت با خودم کلنجار رفتم وتا این پست رو نوشتما. الآن دیگه نگفته ندارم.شاید میخوام بمیرم!

یه وصیت نامه هم دارم که از سال ٨٣ زیر صندلی پیانومه!

اونوقتا حس میکردم که میمیرم! ولی خوب دیگه. شانسه!‌موندنی شدم

چقد حرفم میاد اینروزا

 


 
 
آرزوهام موندن اینجا
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

برای من که هنوز نرفته ام

آرام ترین جای دنیا یک میز و ٢ صندلی ته یک فست فود! نزدیک خانه قدیمی و کودکی ام است...

که وقتی ........

اصلاً یادش باشد یا نه

من خوب به خاطر دارم آن رز زردی را که آرام به نوک بینی اش میکشیدم که به جای گریه برایم بخندد.

آشتی کند و دگر نگوید خسته ام...

آهان. بینی اش هم نوکش سر بالا بود ....


 
 
 
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
 

خیلی سخته ها!

خیلی سخت.

من نیاز به وضوح دارم!