HiT

The edge of Darkness

مخاطبی در کار نيست٬اگرم هست خيالی نيست
نویسنده : Kasra - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۳
 

باباييِ بنده(دامة شوکة!)٬هميشه ميگه تا وقتی کاری رو انجام ندادی به کسی نگو.البته تجربه هم همين رو ثابت کرده!
حالا اينا رو چرا ميگم ؟! دليل درست و حسابی که نداره٬ولی خواستم بگم دارم يه کارايی ميکنم!!!
به قول يک نفر بگذريم!

موهام که شده عين شاهکار رو بايد کوتاه کنم! البته موی بلند هم عالمی داره!ولی من ديگه دوست ندارم در اندازه ی الآن باشه! تنوع خوبه!

اصولاْ اگه الآن کنار دستم بودی کتک ميخوردی...! بله٬با شما هستم! کاملاْ با خودتم!!!!

روز خوبی بوداااااااااا !‌ ولی خراب شد ٬ آرش يه اصطلاحی داره که اينجور مواقع برات بايد بکار برد! که خوب امشب پشت تلفن زياد برات به کار بردم!!!

ارادتمند هميشگيِ شما خوانندگانِ محترم/محترمه بلاگ مربوطه٬
کسری٬در اوج آسمان(بچه های گسترش ميگن رو هوا‌* !)


*حاشيه:
گسترشی ها اصولاْ دو دسته اند: يا خيلی با شعورند ( مثل من ) ٬ يا خيلی احمق اند‌ (‌ بازم مثل من ).
اين داستانِ رو هوا بودن هم مربوط ميشه به يک داستانی که شديداْ طولانی و بی مزه٬ولی حاصلش همين روهوا بودنه که عبارت است از:
احوالاتِ ناجور و اوضاعِ بيريخت يک انسان(مانند کسری!) که بيشتر در هنگام خوشيِ کامل به سراغش آمده و فرد مذکور را تا حد سکته (‌ و امثالش!) ميبرد.
--توضيح: از بين دو دسته ی گسترشی هر دو دسته معمولاْ روی هوا هستند٬ولی در دسته ی اول شديداْ بيشتر است؛لذا از آنجاييکه من جزو هر دو هستم هميشه روی هوا به سر ميبرم!

شيرين باباته! توی حال و احوال دگرگونِ من وقتی دارم تفکر ميکنم٬يکی زنگ زده ميگه :‌ شيرين جان هستن؟! منم گفتم شيرين باباته!
**حاشيه ها بهتر از مطلب اصلی بود...