HiT

The edge of Darkness

!فاصله ی بين شيرينی و تلخی ۱ بند انگشته
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳
 

هميشه گفتم٬بازم ميگم٬
من تا امروز زنده موندم که يه روز به خاطر يه سوء تفاهم بميرم...
ای خدا!يعنی من اينقدر حال و احوالم درامه؟!

**قبل از خودنِ تکميل بگم که من اينها رو در حالت عادی ننوشتم٬شما هم در حالت عادی نخونين بهتره!ولی لطفاْ کسی  نره٬کسی هم نياد....لطفاْ....
تکميل(۱۵دقيقه بعد!):
يه وقتايی می شه که از همه‌ی دنيا می‌ترسم . یه جور احساس ناامنی .
شکر خدا کسی ئم نيست که اين چيزا رو بفهمه و نازم کنه و بهم بگه که من اينجام ، ‌نترس .
در نتيجه فقط ميشينم رو صندليم ،‌ شروع ميکنم به نواختن و خوندنِ:با يه چشمکِ دوباره٬منو زنده کن ستاره...(امشب موقعی که داشتم نوازندگی ميکردم٬دستام ميلرزيد!هميشه تپش قلبم همراه با لرزشِ دستام بوده٬برا همين تو اين فايل دوتا سوتيِ بزرگ هست!)
میدونی .. ؟
خیلی وقته که فهمیدم تو موقعیتهایی مثل این که به يه نفر ،‌ يه دوست ، احتياج دارم ، تنها کسی که ممکنه به دادم برسه٬خودمم ... چون اصولاْ ۹۹درصد اوقات من دارم به دوستم ميگم که ببين اون فقط يه سوء تفاهم بوده٬باور کن!بنابر اين کسی نيست به دادم برسه! همه از من متنفرن!

دارم کم کم مطمئن ميشم که عشق و عذاب دو مقوله ی کاملا مترادفن . بنابر اين دوست ندارم ديگه عذاب بکشم...
يه چيزی‌ئم که خيلی عصبيم می‌کنه اينه که وقتی يکی بهم احتياج داره پيشش نباشم . ولی ميدونی خوبيش چيه!؟اينه که اصولاْ هيچ کس به من احتياج نداره٬پس من عصبی نميشم!
و تاریخ داره تکرار میشه ...
منم حق هیچ گونه گله و شکایتی ندارم . مگه عین همین کارو خودم قبلا نکردم ؟ چیزی ئم که عوض داره گله نداره .
ولی دو تا اشکال کوچیک اینجا هست : اول این که نمی دونم چرا خدا فقط کارای بد منو میبینه و عوضش رو سرم در میاره ،
دومم این که هر چی فکر میکنم میبینم نچ ، شرایط فعلی ، با شرایط قبلی خیلی فرق داره ... خیلی ... انصاف نیست که تاریخ تکرار بشه ...
ولی با اینحال بازم بنظرم میاد که بهتره خفه شم .  وحرف يک نفر رو گوش کنم!
آی سرم .


*حاشيه:
بيشترين همدردی با من اينه که کامنت ندين!
اينا رو ننوشتم که دلت به حالم بسوزه!بگی عجب!
نوشتم که بدونی!

امشب ديدمشون٬خيلی حرف زديم.يعنی من حرف زدم باهاش!با اينکه از من خيلی بزرگتره٬ولی خيلی خوب منو درک ميکنه!اينو همه ی آشنا ها ميدونن!
گفت تو نگرانِ هيچ چيز تو زندگيت نباش٬ولی...
گفتم ولی چی؟گفت: ولی خودت باش!
يعنی من خودم نيستم!؟

*اين پايينی رو واسه خودم نوشتم٬به کسی ربطی نداره!

حاشيه ی تهديدانه!:
سهمِ من از تو چی بوده؟پشتِ پا خنجرِ از پشت٬تو منو دوسم نداشتی٬حتی قدِّ نوک انگشت...
سهمِ من از تو چی بوده؟جايِ خاليت توی خونه٬حق دارن آدما؛والّا که به من ميگن ديوونه!
نگو يه فرصتِ ديگه٬کار از اين حرفا گذشته؛ديگه چاره ای جز اين نيست آخه کارِ سرنوشته.
نگو يه فرصتِ ديگه خودِ من هم کم آوردم٬حيفِ اون همه نوازش٬چقدِ غصّتو خوردم؟
برو با خيالِ راحت٬من ازت گله ندارم؛حرفشم نزن عزيزم٬آخه حوصله ندارم!
برو با خيالِ راحت٬اينجا قلبی نشکسته؛ديگه برنگرد که اينجا کسی منتظر نشسته...