HiT

The edge of Darkness

من قصه گوی عشقم٬تو بهترين کلامی
نویسنده : Kasra - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳
 

کسرا(!)ی عزيزم٬
سلام:

حتماْ تعجب ميکنی که چرا به جای کسری نوشتم:کسرا !خوب ديگه٬امشب همه چيز متفاوته! درست مثلِ خودت.حتماْ بازم تعجب ميکنی که دارم برات نامه مينويسم! خوب اين هم سادست٬ببين امشب همه چيز متفاوته! البته دليلِ اصليش اينه که هيچ کسِ ديگه ای وجود نداشت که براش نامه بنويسم!
حالا اينا رو ولش کن! هدف از اين نامه بيان احساساتِ منه! ببين دنيا چقدر کوچيکه! اصلاْ فکرشم نميکردی که حادثه ای که فردا ظهر منتظرِ رخدادنش بودی٬امشب پيش بياد.ولی خوشم اومد که خوب خوتو جمع و جور کردی(ارواحِ...!).بلافاصله داداش جونتو ورداشتی و فرار کردی که نکنه يه وقت ببينيش٬بعد نتونی خودتو کنترل کنی ٬ بعد سوتی بدی و ... !
البته فرارت کارِ خوبی بود٬ولی کاش امشب اصلاْ خونه نميومدی!چرا؟ خوب معلومه ديگه! مرتيکه ی خر٬  تو ميخواستی اونو نبينی ٬ ولی وقتی بعد از ۳ساعت و نيم برگشتی خونه ديدی اون هنوز نيومده! يک بارِ ديگه هم تو زنديگت رو دست خوردی! آفرين به اين شانست!البته تو تلاش کردی سرتو با موبايل٬کامپيوتر٬باغچه و ... گرم کنی! ولی بی فايده بود٬چون اومد و تورو ديد و تو اونو ديدی!وقتی رضا گفت که سارا اومد٬تو يک آهی کشيدی و گفتی:سارا٬از تهِ دلت گفتی٬رضا دهنش باز مونده بود!بيچاره کف کرده بود! اينا رو لش کن! از اين بدتر نميتونست بشه! چون بلافاصله بعد از ديدنش يه چيزی از آسمونِ هفتم از طرفِ خدا جون خورد پسِ گردنت! البته در اين راه همه ی عواملِ آسمونی و زمينی دست به دستِ هم دادن تا ببينيش! شام خوردين٬هيچی نگفت؛هيچی نگفتی.چای خوردين٬هيچی نگفت؛هيچی نگفتی!خوب صدبار دوس جون بهت گفت عادی باش٬نذار بفهمه ضعف داری٬اما تو شعور نداری کسری جان! تو اون مخت گچه!باور کن!
اما داستان تازه از اينجا شروع شد! چون کمکهای غيبی که با اس-ام-اس ميرسيد برات٬قطع شد! همه ی جاها پر شد و کنارِ اون خالی شد!چقدر جالبه نه؟!دوربينت تو دستت بود و رفتی خيلی سنيگن و رنگين نشستی!آفرين به اين غرور!خوشم اومد!بله خوب٬به هر حال بحث کشيده شد به انواع برنامه نويسی و اينکه C سخته! که تو بالاخره اون دهانِ مبارک رو باز کردی و گفتی:C اصلاْ سخت نيست! تازه خيلی هم خوبه!بعد اون شروع کرد برای باباييِ تو فال گرفتن! ای روزگار! ميبينی کسری جان عجب بساطيه!؟تو در حالی که سعی ميکردی خودتو از بقيه دور کنی٬سرت تو موبايلت بود.خوشم اومد از اين کارِت مرتيکه!ولی خوب٬يه دفعه رضا گفت:کجايی تو٬چرا پکری؟آخ رضا تو اون روحِت که بچه رو از حالش در آوردی!خوب ديگه٬اون گفت:فکر کنم نوشتن اين فال به C سخت باشه٬که تو دوباره گفتی با C نميشه٬ ++c خوبه!و اون کف کرد٬گفت نه٬سخته!گفتی بايد برنامه نويسی شيءگرا باشه تا بشه نوشت٬تازه ++c خيلی هم خوب و آسونه!خوب ميدونی که اين کارِت هم خوب بود!ولی تو انگار برای يه لحظه غرورتو زير اون پاهای سست و لرزونت له کردی و با گفتنِ:"يه فالم برا من بگير" کار رو يک سره کردی!خوب اون گفت اسمش چيه!؟تو در حالی که سعی ميکردی جوابتو باصدای خفه بدی گفتی ۴حرف! اينجا ها ديگه به خر بودنت پی بردم! چون واقعاْ خری٬اينو از تهِ دل ميگم عزيزم!خوب ديگه نيت کن٬زود باش! اينو که گفت يه نفسی کشيدی که همه ساکت شدن!بازم خر شدی!خوب حالا چندتا ورق از زير بيار رو!اينم که گفت تو ديگه رنگ به صورتت نمونده بود! بيچاره رضا (داداش جونت) دهنش باز مونده بود!خوب ديگه حالا بايد نتيجه رو ميگفت؛ولی قبل از اينکه چيزی بگه تو يواش گفتی٬داد نزن٬يواش بگو! و اون برات گفت! تو که از شادی تو پوستِ خودت نميگنجيدی٬چهرت شبيهِ خرا شده بود.کاش دوربينت دستِ من بود اون لحظه ازت عکس ميگرفتم!
کاش موضوع به همين جا ختم ميشد! تو يه طمع کردی! چرا خواستی ازش عکس بگيری!؟هان؟!اينقدر خری؟!تو رو دستِ من بلند شدی باور کن! ولی من خيلی هم تعجب نکردم٬چون اولِ کار ديدم يه چيزی خورد پسِ گردنت!خوب ديگه حالا يه نيمرخ دستِ تو بود که هر کاری ميتونستی باهاش بکنی! اما خوشم اومد که عکس گرفتی در کمال پررويی!آفرين!اصولاْ دخترا از همين کارا خوششون مياد!(؟).اما چرا کم عکس گرفتی!؟البته از اونجاييکه ميدونی من فکرِ تورو ميخونم٬فهميدم اين عکس رو گرفتی که نشونِ کَسی بدی!
دوتا عکس گرفتی که خودتم ميدونی حرف نداره.خيلی ناز(؟!!؟!؟) شد! من خودم ديدم!بعد از عکسها با صدای زنگ و ديدن چهره ی آقای راننده روی مانيتور معلوم شد که وقت رفتنشنه!
آآآآآآآآآآآآآآآآآه! چقدر زود٬چهرت ديدنی بود! انگار يه سطل آبِ يخ روت ريختن!ای بی جنبه! تو قول دادی به خودت! يادت رفته چه قولی داده بودی به خودت؟! ولی خوب٬گفتم که؛ديدم يه چيزی خورد پسِ گردنت!چاره ای نبود!وقتی که دست دادی و گفتی خداحافظ٬يه سوالی گلوتو گرفته بود که داشتی ميمردی!گفتم که من فکرتو ميخوندم! چرا ازش نپرسيدی: دوست پسرت چطوره؟!
واقعاْ حيف شد اينو نپرسيدی!گفتم که خری!


دوست دارانِ هميشگيِ تو٬
وجدان و قلبت


*حاشيه از طرف نويسندگان(قلب و وجدان!):
اشکِ اين پسره عين شلنگ آب جاريه!
تو قول داده بودی عاشق نشی ديگه٬مگه نه؟
چرا دمِ گوشش گفتی:خيلی ناز شدی!؟مگه تو کی هستی مرتيکه؟هان؟!آدم نميشی!
اگه دوس جونت بفهمه چه گندی زدی٬ميکشتت!
در پايان٬تو به دردِ جرز لای ديوار ميخوری!

*حاشيه از طرف کسری!:
اشک٬مال همين موقع هاست که بياد روی پيرهنِ يه نفر!
من عاشق نشدم!گفتم که٬قدرت تصميم دارم.ديگه عاشق نميشم!
دم گوشش گفتم٬چون اگه نميگفتم خفم ميکرد!
دوس جونم ٬ دوستمه! هوای منو داره...خيلی هم مهربونه
شما دوتا هم اگه راست ميگين٬ميخواستين دوسال پيش منو عاشق نکنين...

وقتی رفت٬يه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود
همونو ازش گرفتم٬آخه يادگاری بود...