HiT

The edge of Darkness

نگو که بايد جداشيم٬نگو قسمت منو تو رفتنه
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۳
 

می دونی این آهنگ چقدر برای گریه خوبه؟
می دونی سومین باره که از پای کامپیوتر بلند می شم و دوباره بر می گردم تا بنویسم ؟
می دونی چقدر دلم تنگه ؟
می دونی باز تنها شدم و دلم می خواد به جای همه ابرای دنیا ببارم ؟
می دونی من از تنهایی بدم میاد ؟
می دونی این اشک بی صاحاب مونده هم دیگه به دادم نمی رسه ؟
می دونی چقدر یاد اون شبا رو می کنم که تا پنج صبح با همین آهنگ لعنتی سرمو به دیوار تکیه می دادم و چشمامو می بستم و بغضمو قورت می دادم ؟
می دونی ؟
می دونی ؟
بگو که می دونی
بگو که یکی می فهمه . بگو که فقط من نیستم که فقط می خوام بنویسم و بنویسم بدون اینکه بدونم چی می خوام بنویسم.
بگو که اینا تموم می شه .
بگو که یکی از همین شبا سرمو می ذارم و دیگه برنمی دارم
بگو که تو همین حال و هوای قشنگ می رم و می میرم
بگو !
بگو !
ولی نگو که رفتنِ تو سهمِ منه...

*حاشيه:
دارم با خودم کلنجار ميرم که بالاخره فردا شب اولين نامه رو تو اين بلاگ بنويسم.ولی شايد هم ننويسم...
اين هم يه جور نامه ست٬ولی نامه ای که آدم اسم مخاصبش رو ننويسه بدردِ نويسندش ميخوره٬نه؟

من خيلی آدم مغروريم.بيش از اون که فکرشو بکنين...
ولی بعضی وقتا
غرور مثل يخ ميمونه
در برابر گرما آب ميشه...