HiT

The edge of Darkness

خوابِ تلخ
نویسنده : Kasra - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳
 

من قرار بود از يک بنده خدائی یه حرفی بنويسم٬ولی نشد.يعنی تو اون حرفش يه چيزی بود که اصولاْ مناسبِ اين خراب شده نبود!
من يه بيماريِ لاعلاجی داشتم که وقتی چشمامو ميبستم٬هيچ جا و هيچ کسی رو نميديدم!
الآن بيماريم پيشرفت کرده٬با چشمِ باز هم کسی رو نميبينم.جز خودم و ذهنياتم.

ديشب يک خوابی ديدم که شايد بشه گفت بهترين خوابِ زندگيم بود.بهترين و تلخ ترين.
خيلی دوست داشتم اينجا بنويسمش٬فعلاْ يه جا يادداشت کردمش که يادم نره!
شايد فردا با يه کم سانسور بنويسمش!
دارم يه فکری ميکنم برای راه اندازيِ يک بلاگ خصوصی که فقط خودم بتونم بخونمش.فقط توی همين کامپيوتر.خيلی از حرفا هست که بايد امروز بنويسمشون و فردا در موردشون فکر کنم.اينجوری نه به کامنتی احتياج هست و نه به ويزيتوری...
کار زياد سختی نيست!