HiT

The edge of Darkness

دل تنگی!
نویسنده : Kasra - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۳
 

رضا از موقعی که فهميد دو سه روز خونه تنهاست٬مثل پروانه دورِ من ميگرده!
امشب رفتيم براش يه کم خريد کرديم که اين چند روزه تنها نباشه!قسمت عمده ی خريدمون الکل بود و يک بسته که متاسفانه نميشه به صورت مستقيم به اسمش اشاره کنم!
بعد اومديم و من ۲تا اسپری با بويِ خنک خريدم!
۳تا بسته چیپس و ۳تا ماءالشعير‌ ِ (نام اسلامی آبجو که ظاهراْ الکل هم ندارد!) ليمويی + سيگار هم خريديم!
اگر امشب منو رضا رو ميگرفتن٬جز خلاف تو ماشينمون چيزی پيدا نميشد!
با رضا در موردِ اين که اگه مارو بگيرن٬اونو ميبرن زندان و منو ميبرن ...!
بعد بحث کشيده شد به اينکه دوست دخترش براش گل ميبره زندان!
منم که!!!
بعد هم اومديم خونه!
همين!

نيم ساعت پيش هم صورتمو صاف و صوف کردم !‌
طبق ساعت اين کامپيوتر من بايد ۳ساعت ديگه از خواب بيدار شم!
۴ساعت ديگه هم اولِ جاده ی هراز(!) بايد باشيم!

مواظبِ اين خراب شده باشين!
ما که رفتيم!


*من بايد ۳ساعت پيش خوابم ميبرد!
چرا نبرد؟!