HiT

The edge of Darkness

نوه ی عزيزم
نویسنده : Kasra - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۳
 

ديشب رفتيم عروسی.کاری ندارم که اصلاْ بهم خوش نگذشت و حال نکردم.ولی کلی يادِ عروسی های ديگه افتادم.يادِ عروسيِ پسر عمه هااااام.

ولی وقتی داشتيم برميگشتيم کلی چرت و پرت گفتم.به بابائی گفتم:
فکر کن٬۵۰سال ديگه من نوه دار ميشم.نوم مياد ميره رو کولم ميگه بابابزرگ من ميخوام خر سواری کنم!
بعد منم به عادت هميشگی که از بچگی روم مونده خم ميشم و اون سوارم ميشه.
مامانم از پشت زد يه دونه بهم و با خنده گفت: چقدر پرروئی!
من گفتم:دروغ ميگم؟يعنی من حقِ نوه دار شدنم ندارم؟!

وقتی رسيديم خونه٬بابائی داشت بازيهای المپيک رو بررسی ميکرد! دوباره شروع کردم براش از نوه دار شدنم گفتم:
اسمِ نومو نميدونم چی بذارم! يه پسرِ خوشتیپ مثلِ خودم ميشه حتماْ . ولی اگه دختر شد اميدوارم به عمه ی باباش شبيه نشه.چون غير قابل تحمله.

بابائی يک لبخندی رو لبش بود که منم کلی خوشحال کرد.انگار رفته بود تو رويا.

خلاصه که خيلی خوب بود.