HiT

The edge of Darkness

عقاب در پايگاه بسيج!
نویسنده : Kasra - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٢
 

خودروی پرشيا به پلاک  xx س xxxx تهران ۱۴ بزن کنار!

-خسته نباشيد....
--لطفاْ کارت ماشين.گواهينامه!
-والا.....اجازه بدين ببينم همراهم هست.....؟
-شرمنده.همرام نيست!
--کارت شناسايی هم نداری؟
-والا اصلاْ کيف پول همرام نيست!
--چند سالته؟
-والا ۱۸ سال!
--گواهينامه هم داری؟
-بله برادر!
--بگو ببينم اگه چراغ زرد باشه برای کسی که وسط چهار راه هست ٬‌ بايد چی کار کنه؟
-خوب اينکه معلومه......بايد همونجا ترمز کنه تا چراغ سبز بشه(با خنده ای که انگار آخر رانندگيه!)
--که اينطور!؟
--از ماشين پياده شين.
--سيد اينا رو ببر پايگاه ! يکی هم ماشين اينا رو بگرده!
--ننه بابا هم داری!؟
-بله (زير لب گفت :‌ هی عوضی٬‌درست صحبت کن)
--موبايل هم داری؟(زير لب گفت عوضي)
--زنگ بزن ننه بابات بيان!

*****************

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست            وندر طلب طعمه پر و بال بياراسـت
بر راستی بـال نـظـر کـرد و چـنـين گـفـت            امروز همه روی جهان زير پر ماست
        ...
        ...

گــفــتــا زکــه نــالــيـــم           که از ماست که بر ماست!