HiT

The edge of Darkness

Lifelike
نویسنده : Kasra - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۳
 

گاهی وقتا اينقدر از خودت خوشت مياد و احساسات خوب بهت دست ميده که دوست داری هرطور شده يه آينه يا چيزی پيدا کنی که بتونی خودتو ببينی و از ديدن خودت لذت ببری.ولی هرچی ميگردی هيچی پيدا نميشه.کار به جايی ميرسه که به آب گل آلود هم راضی ميشی و فقط دوست داری چهره خودتو-که حس ميکنی خيلی خوب شده-ببينی٬حتی تو آب گل آلود.ولی هيچ چيز وجود نداره.
وقتی ميبينی مردم دارن يه جورِ ديگه نگاهت ميکنن احساس غرور ميکنی٬ولی بيشتر ناراحت ميشی که نميتونی خودتو ببينی.

گاهی وقتا هم اينقدر از خودت بيزار ميشی و بدت مياد و احساسات بد بهت دست ميده که اصلاْ دوست نداری خودتو ببينی.اما هر طرف که ميری يه آينه ی شفاف و بزرگ هست که خودتو توش ميبينی.بعد نتيجش اين ميشه که هر لحظه بيشتر از خودت بيزار ميشی و دوست داری هرطور شده از خودت فرار کنی...

چرا اينطوريه؟