HiT

The edge of Darkness

شبهای خوب
نویسنده : Kasra - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 



دوست دارم کارهای تکراری اما خوب بکنيم...باز دوستت دارم را با هم فرياد کنيم..........نميدانم! بد عادتی شده.ترسم اين است که اگر يک روزی٬زبانم لال٬ديگر اين را نشنيدم يا نشد که بگويم تکليفم چيست؟

هرچه به خرداد ماه نزديک تر ميشويم٬هوا بيشتر بوی تو را ميدهد٬من بيشتر ياد تو می افتم.بيش از هميشه نامت در ذهنم میپيچد...به اندازه ی همه آن محبتی که کردی...خرداد ماه برای من٬يعنی تو....يعنی همه آن آرامشی که با حرفهايت گرفتم.....آن شبها...هرگز از يادم نميروند........شبهای خوب..
گرچه...شايد شبهای خوب من٬برای تو غروب بودند.......

گاهی اوقات به سرم ميزند که تلفن را بردارم و بی توجه به اينکه ممکن است او کنارت باشد٬فرياد کنم دوستت دارم.اما بعد يادم می افتد که چه؟اگر اين کار را کردم و او بويی برد......بايد برای هميشه قيد همان دوستت دارم های پنهانی تلفنی را هم زد..اين ميشود که بغضی که گلويم را ميفشرد٬قورت ميدهم و به همان تلفنهای آخر هفته راضی ميشوم......

راستی٬از محل کار جديدت راضی هستی؟