HiT

The edge of Darkness

 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

الآن خانواده نشستن اینجا هی دارن تصور میکنن شب کنسرت من چه جوری از دست سحر فرار میکردم !

منم هی ارجاع میدمشون که از پیمان بپرسن !

میگم...میدونی!

با اینکه سحر الآن ۱ساله از بابام بیشتر خرجم میکنه ولی هرکاری میکنم به خوردم نمیره!

نمیچسبه بهم! به قول مهسا به دلم نمیشینه!

شب کنسرت! با اینکه بلیت VIP داشتیم.نه یعنی اون دعوت داشت منم دعوت کرده بودن غیر مستقیم!

ولی پیچوندمش!

دوست داشتم با ندا برم خوب! الهه و پیمانم باشن! رضا و دوتا دوست دختراشم اومدن‌!

بعد اصلاْ دوست نداشتم منو ببینه! واسه همین مثل فیلمای پلیسی پشت درختا قایم میشدم همش

آخرشم مجبور شدم بگم پیمان دور و برمونو مواظب باشه تا بریم بشینیم...

حالا دیگه نمیدونم چی کار کنم !

خیلی دوسم داره.بیش از حد...

ولی من دلم یه جا دیگه گیره...

نمیدونم من باید بهایی شم یا بهایی باید مسلمون بشه

آخه وسط آهنگه کارمون به جاهای باریک کشید!

به جون تو بد دوره و زمونه ای شده یه وقت اگه منو خواستم اعدام کنن غصه نخورینا !