HiT

The edge of Darkness

 
نویسنده : Kasra - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
 

۴سال بعد:

آقا مژده بدین! بچه هاتون سالم به دنیا اومدن.یه پسر و یه دختر مامانی !

۱۵ سال بعدتر٬جمعه آخر سال توی سرما٬زیر نور شدید آفتاب :

بابایی! مامان خیلی مهربون بود؟ داداش علی میگه چون ۸ دقیقه از من بزرگتره مامانو یادشه که چقدر مهربون بوده

۳سال بعد تر تر

وقتی خیلی پیر نشدم ٬ یه غروب غم انگیز پاییز٬شاید روز تولد یه پدر

بابا...راستش... میخواستم یه چیزی بگم که .. امم
-بگو بابا جان.چی شده پسرم؟ پول میخوای علی جان؟
نه پول که ...دارم. راستش..چه جوری بگم.من میخوام ازدواج کنم.یعنی...از یه دختری خوشم اومده.
-(سکوت چند ثانیه ای پدر)
-به به(با خنده) .حالا کی هست این دختر بخت برگشته؟


درست روز ۱۳ خرداد ۲سال بعدش وقتی دیگه یکم پیر شدم ولی هنوز هم خودمو سر حال  نشون میدم

پدر جون.راستش.شما میدونید من آدم گستاخ و پر رویی نیستم.اما چند روزه میخوام یه چیزی رو باهاتون در میون بذارم.حقیقت اینه که یکی از هم کلاسیای دانشکده ازم درخواست کرده که بهش اجازه بدم برای خواستگاری با خانوادش بیان خونمون.اما میدونید که من بی اجازه شما آب نمیخورم.گفتم باید از شما اجازه بگیرم.
-خوب کردی بابایی.حالا کی هست این پسر خوشبخت؟میشناسیش مونا جان؟اصل و نسب دارن؟

.

.

.

حالا دیگه ۵۵ رو رد کردم. همه هم قطارای جوونی خیلی زود پریدن...

بازم روز تولدمه. ۲ آبانه. چقدر خوشحالم. لباسامو میپوشم که برم بهشت زهرا...پیش شریکی که بهترین سالهای جوونیمو(اگر چه خیلی کوتاه بود) باهاش گذروندم و حالا ۳۰ ساله تنهام گذاشته.اما الحق که دو تا یادگاریش برام سنگ تموم گذاشتن.هر دو سر به زیر و عاقل و صالح.

میرم سر کمد لباسام...یکی دستشو میذاره روی شونه ی راستم.چقدر سفیده...از کی تاحالا دزدا سفید پوش شدن؟

تا میام بگم هرچی هست و نیست مال خودت...پیش دستی میکنه با یه صدای گرفته اما دلنشین میگه:

شریکت ۳۰ سال انتظار کشید بازم پیش تو باشه٬تو هم منتظر تکرار اون لحظه ها بودی؟
میگم تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟

میگه بودی یا نه؟

میگم آره.

میگه دیگه وقتشه.

چشمامو میبندم.میخندم.