HiT

The edge of Darkness

میخوام یادم بره...دست خودم نیست!
نویسنده : Kasra - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
 

میگم عجب بخت سیاهی

زنداداش میگه تو که تازه اول جوونیته

با خودم میگم یادته همیشه فکر میکردی کسیکه تفریحی به جز کامپیوتر و وبلاگ داشته باشه سراغ این 2تا نمیاد

حالا من دقیقاً همینجوریم ولی باز هم وبلاگ نویسی رو ترک نمیکنم. بخشی از زندگیمه.

بعد با زنداداش* میشینیم پستای قدیمی اینجا رومیخونیم

حتی کامنتارو!

بعد دونه دونه براش تعریف میکنم که چی شد این پست رو نوشتم....

 

 

راستی این طفلک هم فکر میکنه که رضامون میگیردش و خوشبخت میشن و اینا...

 

 

 

 

میگه تو نمیخوای اینا رو پاک کنی؟ اون که دیگه نیست!

 

سیگارو خاموش میکنم.

 

اخم میکنم.

 

 

 

یعنی نه. بعدم رضا از خواب بیدار میشه و

 

.

این وبلاگ باهمه پستاش نشون میده من از سال 82 تا حالا پس رفت کردم. یعنی 16 سالم که بود برای خودم کسی بودم.

 

الآن با اینکه در نگاه عامه همه چیز دارم ولی عملاً از درون خالیم.

 

 

بعد به این میگم فلانی عجب دل و جرأتی داشتم. چه جوری میخواستم با دست خالی اونو بگیرم؟

 

میگه نون بربری بیات و آب!

 

3تایی میخندیم.