HiT

The edge of Darkness

دوستان دشمن<۱>
نویسنده : Kasra - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٢
 

دوستان دشمن کارشونو کردن! ادعای دوستيشون تا آسمون پر ميکشيد!بعضی هاشون هنوزم همينو ميگن!يعنی اينجوری نشون ميدن!
اصل ماجرا از ۱۰ ماه پيش شروع شد!يعنی اون موقع که من تو اوج کارم بودم و يه چيزی رو پيدا کردم که يه شروع بود.اينو پيدا کردم!
جداْ که کشف جالبی بود!دوستام زياد شدن!دشمنها هم همين طور!
هر روز يه چيزه جديد! هرروز يه حرف تازه!همه ميگفتن: دمت گرم.خيلی باحالی...!
خلاصه که کلی هندونه گذاشتن زير بغلم!و همين کار دستم داد!
تا اونجايی رفتيم که من و کارام معروف شد!و البته و صد البته دشمن ها هم زياد شدن!
خلاصه که چی بگم.عيد بود و از اونجايی که هنوز لباس مشکی تنم بود تهران موندم و بالاخره پنجم عيد به سمت شمال حرکت کرديم!
روز يازدهم که برگشتم همه چيز داشت عوض ميشد!دوروز همين وضع بود که دوستان دشمن دست به کار شدن و حمله کردن و منو زدن کنار ٫ تا جايی که قضيه ۱۸۰ درجه تفاوت کرد.خلاصه کسری موندو حوضش!
و بعد هم يه خورده رفتم کنار! اما هميشه سعی کردم کارمو به بهترين نحو انجام بدم.
تو اين دوستان دشمن يکی بود و هست که اسمش ... هست!من فهميدم که آدم خوبيه و از همه مهمتر اينکه هم سن و ساله منه!
بهتر حرف همو ميفهميديم و خيلی جاها به من کمک کرد و اين ماجرا ادامه داشت تا شهريور امسال.
يه خبرايی بود.من و ... يه بوهايی به دماغمون خورد!سعی کرديم که صداشو در نياريم.اما نميشد!بايد چی کار ميکرديم؟تنها راه اين بود که ما بين شاه و وزير يکی رو انتخاب کنيم!و از اونجايی که اين آقای وزير که از همين دوستان دشمن هستند به ما خيلی لطف داشتن و رفاقت بيشتر بود ٫‌ما به سمت وزير رفتيم.اما وزير با ما بد کرد.شايد اون هم يه جورايی درگير بود و شايد هم قصد داشت بعداْ به ما يه چيزی بگه که به دلايلی آقای ... مجبور شد برای حدود ۱سال بره!شايد هم خودش خواست!
خلاصه که بين من و وزير يه چيزايی داشت ميشد که دشمنی بيشتر از دوستی شد.
سرتونو درد نيارم و خلاصشو بگم که ميونه ما شکر آب شد و يواش يواش به خط و نشون کشيدن تبديل شد و ای کاش که به اينجا نميرسيد.
و همين امر موجب شد که من برم سمت کسی که قبلاْ احساس ميکردم يه جورايی دشمنه تا دوست!
و حالا هم با اون دشمن کلی دوست شدم.اون ايران نيست! از من بزرگتره!اما دوستيش خوبه!هميشه حرف ميزنيمو ميخنديم به کارامون!
آقای وزير حالا آدم مهمی شده.ديگه کمتر کسی رو تحويل ميگيره.اما اين رو بگم که حالا که رفته تو دوستان دشمن احساس ميکنم آدم بدی نيست و اتفاقاْ آدم خوبيه.ولی تقريباْ همه چی تموم شده.

زياد نوشتم ! بقيش برای فردا!