HiT

The edge of Darkness

به شهر عشق نميرم بی تو هرگز...
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۳
 

دوست دختر عزيزم٬
سلام

الآن تلويزيون داشت آخرين قسمت يکی از سريالها رو نشون ميداد.کم و بيش داستانشو دنبال ميکردم.آخرين قسمتش مصادف شد با يکی دوتا جشن ازدواج.
يه هو ياد اون شب افتادم.يادته؟تو اون باغ٬اون همه درخت.ساعت ۱ شب فکر کنم٬تو اون هوای سرد٬چقدر راه رفتيم...

کی بود؟!فکر کنم ۲سال پيش.با هم رفتيم تو ماشین ما نشستيم...
player ِ ماشين رو که روشن کردم٬اينو ميخوند:
چی بگم از برق چشمات٬که پر از شعر و ترانست
برا گل کردن خورشيد٬برق چشم تو بهانست

اصلاْ به خاطر هميناست که من اين آهنگ رو دوست دارم.
ولی يه سوالی که پيش مياد اينه که تو چرا اينقدر ...

واقعاْ چرا٬چه دليلی داری!؟
حيف که الآن دستم بهت نميرسه-وگرنه حالتو درست و حسابی ميگرفتم...

*اسم سريال بود:‌اين راهش نيست...!
*تنظيم دوباره ی آهنگ ستاره بالاخره تموم شد٬برای حالگيری خودمم که شده٬روش خيلی کار کردم!