HiT

The edge of Darkness

...رفتی
نویسنده : Kasra - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۳
 

دوست دخترِ عزيزِ سابقِ من٬
سلام:

فکر کنم همه چيز تموم شد !
اگه اشتباه نکنم.
تو دوست خوبی نبودي.ولی آخر اميد و اميدواری بودی٬ولی از اين ساعت-بنا به توافق دوجانبه ای که داشتيم-ديگه نيستی.
يعنی حتی دوست بد هم نيستی.اما يه زمانی همه چيز بودی.

هان؟چی؟ديگه حرف نزنم ؟! باشه.
ما قبلاْ باهم حرفامونو زديم ؟! حرفت زيادم منطقی نيست دوست قديمی من!
تو اين مدت ما اصلاْ با هم حرف نزديم.يعنی تو با من حرف نزدي٬اما من خيلی حرف زدم.

حالا ديدی من وقتی ميگفتم "عاشق و معشوق نبايد به هم برسن" ٬ حرفم درست بود!

ولی ميدونی چيه؟ من خيلی خوشحالم که با رضايت کامل تو تموم شد.اينجوری من خيالم راحت تره.
به قول يارو گفتنی:
برو با خيال راحت٬اينجا قلبی نشکسته
      ديگه بر نگرد که اينجا٬کسی منتظر نشسته...

خوب ديگه٬من برم که بعد از اين بايد به خودم فکر کنم٬چون تنها سوژه ی فکر کردنم از بين رفت.سوخت.نابود شد.دود شد رفت هواااااااااااا...
يکی رو هم بايد پيدا کنم بهم اميدواری بده!‌!!
اگه پيدا نکنم يه وقت ديدی رفتم شاعر شدم٬بعد رفتم شعر نوشتم و آهنگ خوندم و موهامو بلند کردم بعد کفش کلاسيک پوشيدم و شلوار پارچه ای مشکی با يه پيرهن قهوه ای سوخته... !
بعد هميشه هم با ته ريش زندگی کردم!!!
باحال ميشه هااااا ...!

به قول معروف٬ما که نزده ميرقصيديم٬ تو هم مزيد بر علت شدی...

تنهای تنهای تنها
کسری   
 

*حاشيه:
هنوز ۲۴ساعت نشده که پيش بينی کردم اين آرامش قبل از طوفانه!
شعر تهديد(تهديگ!) رو شاهکار بينش پژوه گفته!نه کيا!‌ در آينده ای نه چندان دور٬در مورد کيا و دارو دسته اش خواهم گفت...!