HiT

The edge of Darkness

...عشق
نویسنده : Kasra - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۳
 

خدای عزيزم ٬
سلام

نميدونم چرا اينقدر تورو دوست دارم٬اما ميدونم که جز تو خيلی هارو دوست دارم.يه وقت فکر بد نکنيااااا ٬ به جان تو که نه(!)‌٬ به جان خودم من هرکی رو که دوست دارم ٬ از ته قلب دوسش دارم.يه وقت با عشق و عاشقی اشتباه نشه ها !‌ اين دوست داشتن فرق داره.تورو دوست دارم ٬ چون ميدونم دوسم داری و خيلی هم دوسم داری.اميد رو دوس دارم چون دوستمه! سارا رو دوست دارم چون دوست خوبيه !(‌ضمن اينکه آدم خوبی هم هست) و ...(اگه بخوام اسم ببرم خيلی بده٬يه وقت سوء تفاهم ميشه ٬ منم که هرچی ضربه خوردم به خاطر اين سوء تفاهم هاست).
اما امروز يه سوالی برام پيش اومد‌؛چه طوری ميشه عشق چيه ؟!
اين عشق چيه که هروقت اسم ازش ميومد٬عمو اسدالله(*) به سعيد ميگفت : يه سانفرانسيسکو برو! يعنی اصولاْ دليلش اين بود که اسدالله تو يه عشق بزرگ شکست خورده بود.ولی يه سوالِ ديگه! چرا ۹۹ درصد عشقها تباه ميشه؟!يعنی يا با مخالفت مواجه ميشه ٬ يا اينکه يکی از طرفين(که معمولاْ دختره هست)اون يکی رو ول ميکنه!
**رشته کلام از دستم در رفت(از دست تو)**
آدم اگه بخواد عاشق بشه بايد چه کنه!؟ راستشو بگو٬جون من.ااااااااااااااااااااااااااااه !

آهای اونی که اون بالايی٬من عاشقم! ميفهمی ؟! اما نميدونم عاشق کی!؟!؟!؟!؟!؟!؟

*مجموعه ی ۱۳ قسمتی دائی جان ناپلئون٬نوشته ی ايرج پزشک زاد٬ به کارگردانی ناصر تقوائی////||