HiT

یه وقتایی دوست دارم بنویسم.

دوست دارم بگم.بخندم.

غروب بود.یکی از بچه های سازمان اومد دنبالم.منو برد گردوند.علی هم اومد.٣تایی رفتیم مسجد نماز خوندیم و امدیم خونه.اما از بگو بخند خبری نبود.

میگم خیلی خوبه ها.

اینجا یکی هست درد دل هامو میخونه. یه نفر که بهش میگن مخاطب.

تو بهش میگی من

من بهش میگم تو.

بعد الآن احتمالاً سحر فکر میکنه پای یه دختر در میونه و در آینده نزدیک سین جیمم میکنه.فعلاً که گیر داده میگه لوفتانزا اون ساعتی که تو میگی پرواز نداره. شک داره بهم بچه×

من برم یکم از این شکلات خوشمزه هایی که پیمان داده بخورم بعدشم یکم از اون بستنی هایی که خودم از سر کوچ خریدم

بعدشم آهنگای خودمو گوش کنم و اگه شد...بخوابم.

فردا بعد از ظهرم دوست دارم برم پارک دم خونه سحرینا.

 

بقیشم تو وبلاگ بهار مینویسم که خیلی خصوصیه !

/ 2 نظر / 2 بازدید
behnaz

امان از این شک [نیشخند]... همه باید به تو ایمان بیارن ! اینو همیشه بابام میگه [چشمک] میدونی من فقط 2 بار رفتم مسجد ؟ وقتی بچه بودم ! التماس دعا برادر - همون حاجی ! من با حاجی و سید خیلی خاطره دارم[خنده][قهقهه] دوستام میگفتن رفاقت بالاتر از دوستی ٍ... تو رفاقت مرام و معرفت هست ! گذشت هست ! انسانیت هست ... پس بزن قدش.. با همون لحن پسرا گفتم [زبان]

behnaz

منم شوکول میخواممممممممم نامرتااااااااااااااااااا[گریه][ناراحت] مامانم تموم شکلاتا + اسماتیز + شربت + بستی + ... رو قدغن کرده ! ولی خب من یواشکی میخورمممممممم[نیشخند][زبان] نوش جونتتتتتتتتتتتت دوستم [لبخند] خوش بگذره بهتون[چشمک]