HiT

من صبحها که از خواب بیدار میشوم

یاد آرزوهای دوران دبستانم می افتم که مثلاْ آرزو میکردم امروز ساعت از ۷ گذشته باشد و من دیر برسم مدرسه یا

خانم معلم دیشب با شوهرش دعوا کرده باشد و برای قهر رفته باشد خانه ی پدرش٬ کرج.

حالا هم آرزوهای صبح گاهیم زیاد با آن زمان فرقی نکرده

مثلاْ آرزو میکنم استاد امروز دادگاه داشته باشد و سر کلاس نیاید یا مثلاْ @#$$@@!!!$$#^&& !

اینجوریه دیگه!

/ 2 نظر / 3 بازدید
behnaz

من بچه بودم چه آرزوی داشتم! يادمه هر وقت معلم نميومد ميرفتيم تو چرخ و فلک تو حياط مينشستيم و يکی از بچه ها ترانه ميخوند و ما هم رويايی و پروانه ای الان آرزو ميکنم نيس راه طولانيه ماشين استاد خراب بشه تو راه و نياد ! يا چميدونم سرما بخوره - آبله مرغون بگيرهههههههه

behnaz

آخه استادای ِ ما سوئيت دارن می مونن اينجا! به هيچ دعا و نفرينی هم امکان نداره نياننننن هييييييييييييييی ! انگيزه ای برای هيچی ندارم - نه زندگی - نه يونی - نه آينده - نه . . . يه جوريم !